سفارش تبلیغ
صبا

 

                                   لیلا                     لیلا نوشنه احمد یوسفی

محمد در حالیکه لباس نظامی اش را می پوشد و ساک جبهه اش را می بندد نگاهی از روی مهر به تو می اندازد و زیر لب چیزی می گوید .

برای اینکه زمزمه زیر لبش را بدانی می پرسی .

-      محمد ، چیزی گفتی ؟!

-      نه می گم از اینکه این دفعه هم نتونستم یه دکتر درست و حسابی ببرمت ، شرمنده ام . می ترسم قول مرخصی بعدی رو بدم ولی بازم نتونم .

-      خیالت راحت باشه ، من چیزیم نیست . تو مواظب خودت باش .

-      نسرین ، میگم کاش می شد یه سر در مدرسه لیلا می زدیم تا یک بار دیگه اونو ببینم .

لیلا نوشته احمد یوسفی

-      نه محمد ، لیلا صبح که فهمید می خوای بری ، با چشمهای اشکی و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببینه ، دیگه نمی تونم آرومش کنم . بهتره بری .

از چشمهای محمد پیداست که راضی نشده است ولی حرفت را گوش می کند . ساکش را بر می دارد پوتین هایش را می پوشد و آماده رفتن می شود .

ادامه مطلب...


تاریخ : شنبه 90/10/17 | 1:17 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر

شبها برای مین گذاری جلوی لشکر 84 در اطراف مهران با بچه ها جلو می رفتیم و ساعت 3 یا چهار شب بر می گشتیم و در سنگری که داشتیم استراحت می کردیم . 

شب اول که جلو رفتیم و برگشتیم صبح زود دیدیم ظرف صبحانه خالی است و شب قبل به آن دستبرد زده اند . (معمولادر جبهه صبحانه را همراه شام می دادند و ما درظرف یونولیت بزرگی که داشتیم روی یخ صبحانه را برای فردانگهداری می کردیم  )

شب دوم هم .صبح زود با جای خالی کره و مربای صبحانه مواجه شدیم و مجبور بودیم تا ظهر روده کوچکمان را به خوردن روده بزرگ عادت دهیم .

ظهر که همه بچه جمع شدند . گفتیم : کیه دو شبه نامردی می کنه و حال بقیه رو می گیره ؟ همه به صبحانه خور رندُ. دری وری گفتند و اظهار بی اطلاعی کردند .

آقای اکبر شهبازی که جثه ای ضعیف داشت گفت : من امشب کشیک می دم و دزد را معرفی می کنم .

همه خوشحال شدیم و با خیال راحت برای مین گذاری به جلو رفتیم . وقتی برگشتیم اکبر کیسه خوابش را روی یونولیت پهن کرده بود و روی آن خوابیده بود . با دیدن اکبر که خور و پفش سنگر را تکان می داد گفتم: دمش گرم . این جوری باید نگهبانی داد .

صبحانه

فردا صبح بچه ها یکی یکی بیدار شدند و اکبر هم بلند شد .کیسه خوابش را جمع کرد سفره را پهن کرد مقدار خیلی کمی نان در سفره بود . چشمهای اکبر گرد شد .درب یونولیت را باز کرد که ظرف صبحانه را بیاورد . ولی چشمتان روز بد نبیند باز هم بلای شب قبل به سرمان امده بود و از صبحانه اثری نبود  

مجتبی که حسابی کلافه شده بود. گفت : مگه نا سلامتی تا صبح روی ظرف جا یخی نخوابیده بودی ؟

نکنه خودت اون رو می خوری ؟

اکبر که مات شده بود گفت انصافا برای وضو گرفتن هم که بیدار شدم تمام حواسم پیش این بوده . من نمی دونم چه ........

 گفتم . بچه ها از حالا به بعد صبحانه را هم همراه شام می خوریم تا خیالمان راحت شود .

با شنیدن حرفهای من حمید و یداله نتوانستند جلوی خنده اشان را بگیرند . یداله زندی (که بعدا در سومار به درجه رفیع شهادت نائل شد )  با لهجه کرمانشاهی و خنده بلندش گفت :

کوره بزارید راستش را بگم . وقتی از میدان برگشتیم من و حمید گرسنمان بود . اکبر را با کیسه خوابش بلند کردیم و زمین گذاشتیم .سیر که شدیم  دوباره بدون اینکه از خواب بیدار بشه بلندش کردیم و رو ظرف یونولیتگه گذاشتیمش .

اون روز آنقدر به خواب سنگین اکبر و تیزی حمید و یداله خندیدیم که یادمان رفت صبحانه نخورده ایم .

 




تاریخ : سه شنبه 90/10/6 | 8:27 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر