سفارش تبلیغ
صبا

فکه کوتاه ترین فاصله رزمندگان تا کربلا                                     به نام هستی بخش دانا

فکه کوتاه ترین فاصله رزمندگان تا کربلا

هفته دفاع مقدس به رزمندگان 8 سال دفاع جانانه مبارک باد

صبح زود از چنانه که عازم فکه بودیم با مجید قرار گذاشتیم  ، هر کداام از ما روی یک نوار میدان مین کار کند . محلی که باید مین برداری می شد حد فاصل سنگرهای خودی تا خط عراقیها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله زیادی بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل می رساندیم عراقیها متوجه حضورمان نمی شدند . مجید گفت ما باید تا قبل از اینکه ظهر بشود و آفتاب عمودی بتابد کارمان را تمام کنیم .، در غیر این صورت با تابش نور دشمن تک تک ما را شکار می کند .

با یک جیپ km آمبولانس از سنگرهای خودی جداشدیم و به منطقه مورد نظر رسیدیم

4 نفر سرباز را کنار ماشین و روی جاده آسفالت گذاشتیم و من به همراه ستواندوم مجید ناظری روی دو نوار جداگانه مین pomenz  شروع به خنثی کردن مین ها کردیم .

قرارشد هیچکدام از ما به مین هایی که در اثر باران زنگ زده انددست نزنیم و آنها را در فرصتی مناسب تر سر جایشان تخریب کنیم .

با گذشت دو ساعت از شروع کار فاصله زیادی با سربازان و ماشین پیدا کرده بودیم .

گرمای زیاد و انعکاس حرارت آفتاب روی رمل های فکه و عطش هر چند وقت یکبار، قمقمه آبم را خالی کرده بود .  

مجید سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زیاد شده بود . تصمیم گرفتم به طرف ماشینمان بروم و قمقمه ام را آب کنم . چند متر که از دستک مین دور شدم صدای انفجاری

را روی خطی که مجید کار می کرد شنیدم  .

فکر کردم خمپاره شصت بود . دود و خاکها که کناره گرفت مجید سر پا نبود ، با عجله خودم را به او رساندم . اوروی رملهای داغ در محل گودی افتاده بود و ناله می کرد ، هر دو دستش از بالای آرنج قطع شده بود و از پیشانیش که جای ترکش مین بود خون فواره می زد.

سربازها که این وضع را از دور می دیدند برانکار را داخل ماشین گذاشتند و به طرف ما حرکت کردند . بعد از انفجار مین عراقیها هم شروع به شلیک خمپاره کرده بودند و لحظه ای انفجارها قطع نمی شد .

 

ماشین که به طرف ما می آمد روی مین ضد خودرو رفت و سربا زان با موج انفجار هر کدام به گوشه ای پرتاب شده بودند . بچه های خط مقدم که پشت سر ما بودند با دوربین این صحنه ها را می دیدند، آنها وقتی به کمک رسیدند مجید تازه داماد دیگر رمقی برای ماندن نداشت .

با چفیه ای که همراهم بود نمی دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم . چفیه را با فشار روی پیشانیش گذاشتم و او را دلداری دادم .

او هر لحظه و با صدای بریده آقایمان امام حسین و ابوالفضل(ع)  را صدا می زدو آب می خواست . قمقمه اورا که بیرون آوردم خشک تراز قمقه من بود .

مجید در آخرین لحظات با زحمت سرش را که بین دستان من قرار داشت رو به قبله چرخاند نگاهی به دور دست کرد لبانش تکانی خورد و .................

 

 سرگرد نزاجا : احمد یوسفی

 




تاریخ : چهارشنبه 88/7/1 | 2:50 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر