سفارش تبلیغ
صبا

 

شب شهادت امام حسن عسکری علیه السلام در مجلس روضه خوانی دوست بسیار عزیزم رضا نعمتیان را دیدم . بعد از شام فرصتی پیش آمد تا از او در باره دوران اسارتش بپرسم . ایشان پزشکیار گردان ما بود و از لحظات شهادت بچه ها در میدان های مین خاطرات زیادی داشت  و اما خواستم که از اسارتش در عراق بگوید .

او گفت بعد از اینکه از یگان شما به لشکر 92 اهواز منتقل شدم در اطراف جزیره مجنون عراقی ها محاصره مان کردند و به ناچار اسیر شدیم . ما 16 نفر بودیم ولی سربازی از  عراقی ها توی همان خط به دور از چشم فرمانده اش  با کالیبر روی تانک ، به رگبارمان بست و 14 نفر از ما را شهید کرد  و لی من و یکی دیگر از بچه ها  به این سعادت دست نیافتیم و در میان آن همه گلوله زنده ماندیم .

بعد از اینکه ما را به پشت خاکریز های خودشان منتقل کردند با تعداد زیادی از نیروهای خودی روبرو شدیم . خدا می داند تا زمانی که به بغداد انتقالمان دادند چقدر زجر کشیدیم بطوریکه هر لحظه به سعادت دوستانمان که به فیض شهادت رسیده بودند غبطه می خوردیم .

لحظه هایی از اسارت

فقط لحظه های از شب اول در بغداد بگویم . ما را بصورت 10 نفره در جاهایی به اندازه سرویس های wc به زور جا دادند بطوریکه فقط در حالت ایستاده و عمودی می توانستیم تحمل آن مکان را داشته باشیم البته به نوبت تا صبح زود خودمان را که کتابی می کردیم یک نفر می توانست یک ربع روی پایش بنشیند و سپس جایش را به نفر بعدی بدهد آنقدر تشنه و گرسنه مانده بودیم که نمی دانستیم باید چه بکنیم بعضی از بچه ها که تحمل گرمای طاقت فرسا و عطش بیش از حد این چند روز را نداشتند مجبور شدند از اداری که خودشان قبلا در قوطی ریخته بودند استفاده کنند . (شرمنده ام اگر این مطلب غیر قابل تحمل را به زبان آوردم ) روز بعد همگی را در اردوگاهی که در وسط پادگانی قرار داشت جمع کردند حدودا 2000 نفری می شدیم . گفتند آماده باشید برای آب و نان .

نان ها را با گونی آوردند و با نیرو هایی از خودشان ، شروع به تقسیم آن کردند . نان ها مثل همین نان فانتزی های خودمان بود ولی داخلش بر خلاف نانهای ما پر بود . هنوز نان را تقسیم نکرده بودند که خودروی  آتش نشانی برای سیراب کردن ما از راه رسید . کلی خوشحال شدیم . اما این شادی لحظه ای بیشتر به طول نیانجامید چون همان خودرو آب فشار قویش را در بین جمعیت ما گرفت و ما می بایست به آن طریق آب بخوریم تمام اردوگاه گل شده بود و نانها همه خمیر شده بود و از دست بچه ها به زمین ریخته بود . خودرو که رفت خمیر هایی که در چاله ها مانده بود و آبی روی آن جمع شده بود محلی شد برای دراز کشیدن ما و با زبان آبها را مکیدن .

وقتی صحبتهای آقای نعمتیان را می شنیدم اشک امانم را بریده بود . در قسمت های بعد گوشه ای دیگر از مهمان نوازی های ارتش بعث را برایتان بازگو می کنم .

 




تاریخ : یکشنبه 91/11/1 | 11:51 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر