سفارش تبلیغ
صبا

 

                                                به نام خدا

دوپازا                            نوشته : احمد یوسفی        

پلکهای خیلی سنگینم را به زور باز کردم . تصویر آتا فوکوس خانمی سفید پوش

 به سختی در مغزم نشست .

خواستم با او حرف بزنم ولی لبانم تکان نمی خورد . پلکها سنگین تر شد واختیار

نگه داری آنها از دستم بیرون رفت و دوباره به خوابی سنگین فرو رفتم .

نمیدانم چند ساعت طول کشید تا دوباره توانستم چشم بازکنم. درد عجیبی

در سر و پایم  احساس می کردم.

پای راستم به شدت درد می کرد.آن را با وزنه های بسیار سنگینی که به تخت

آویزان شده بود، مثل چوب خشکی بسته  بودند ، و یارای تکان دادنش را نداشتم .

به سرم که درد  زیادی در آن حس می کرم دست کشیدم . باند زیادی به آن بسته شده بود .

دو تخت خالی در چپ و راستم قرار داشت و در این اتاق نسبتا بزرگ هیچ جنبنده ای

وجود نداشت . سرمی که به دست چپم وصل بود قطره قطره تزریق می شد و من

نمی دانستم چرا در این اتاق و با این وضعیت به سر می برم .

صداهای در هم و برهمی از راهرو به گوش می رسید . به سختی لبانم را باز کردم

و با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه بیرون می آمد و با ناله ای نا خواسته همراه بود

کمک خواستم .هیچکس صدایم را نمی شنید .

دوباره سعی کردم کسی را صدا بزنم ولی این بار هم فریاد ضعیفم به جایی نرسید .

کمی فکر کردم . برای جلب توجه سعی کردم با دستی که سرم به آن وصل نبود

ظرف استیلی که روی تختم قرار داشت و پر از باند و گاز بود  را روی زمین پرتاب کنم .

صدای ظرف استیل که در سالن پیچید ، خانم  سفید پوش با عجله و شتابان به طرفم آمد .

- شما به هوش اومدید . ؟!

سعی کردم باهمه توان جواب او را بدهم .از درد چینی به پیشانی انداختم و گفتم:

- مگه بیهوش بودم ؟!

- خدا را شکر ، الان سه  روز است که بی هوشید .

- چرا ؟

- با ضربه ای که به سر شما خورده ، دکتر ها قطع امید کرده بودند . اگر به دکتر تابان

اطلاع بدم خیلی خوشحال می شه .


- میشه بگین اینجا کجاست ؟ !

- بیمارستان مهاباد .

- مهاباد ؟!

- بله ، می خواستی کجا باشه .

- آخه من تو مهاباد چه کار مبکنم؟!

- می بینین که تو بیمارستان هستی و تحت درمان . اصلا اجازه بدین دوستتون

که بیاد همه چیز براتون روشن می شه . اون بیشتر در جریانه کارهاست .

- دوستم ،؟

-  بله ، همقطارتون ،آقا مجتبی .

- منو مجتبی اینجا آورده ؟ ای بی معرفت .

- اون دوست خوبیه . خیلی شما رو دوست داره . نمی دونید تو این سه شبانه روز

چه قدر بالای سرتون اشک ریخته . حالاهم گفت من چند دقیقه برم تو خیابون و

یه زنگ به خونه بزنم .

 - خانم می شه بگین من تا کی باید اینجا بمونم ؟

- شما تازه ده دقیقه است به هوش اومدید زود از ما خسته شدید؟ تا یه مد ت

مهمان ما هستی .

- ولی من نمی خوام اینجا بمونم . باید به کی بگم ؟

- به دکتر تابان . اینقدر هم به خودتون سخت نگیرید اصلا براتون خوب نیست .

- تورو خدا به دکتر بگین بیاد . من نمی تونم بمونم .

 خانم پرستار وقتی اصرار من را دید  ناراحت  شد وبه طرف راهرو حرکت کرد.

 نزدیک در اتاق که رسید، ایستاد صورتش را به من برگرداند و گفت :

  - شما با پایی که از 3 قسمت خورد شده و سری که حسابی آسیب دیده کجا

    می خواین برین؟ 

پرستار که خارج شد سعی کردم با فشار به حافظه ام ،علت بودنم در این

بیمارستان را به یاد بیاورم ولی فایده ای نداشت . درد سر و پایم به شدت

اذیتم می کرد . باید یکبار دیگر پرستار را صدا می زدم تا چاره ای برای

دردهایم بیندیشد . توانم را برای فریاد زدن که جمع کردم مجتبی از در وارد شد .

وقتی مرا به هوش دید خیلی خوشحال شد و خدا را بارها شکر کرد . بعد از

اینکه صورتم را بوسید . گفتم :

- اول از همه بگو من اینجا چیکار می کنم ؟

- سه شب پیش یادت هست ؟ می خواستیم جلوی نیروهای سپاه ارومیه

رو توارتفاعات دوپازای عراق مین گذاری کنیم .

-  بله .

- شما با تویوتای سپاه رفتی و تعدای از بچه ها پشت ماشین همراهت بودن .

ما هم با ماشین یگان خودمون پشت سر شما حرکت کردیم .

- بله .

- منورهایی که عراق می زد هم یادتونه ؟ چند بار راننده شما نگه داشت

و شما از ماشین پیاده شدید که عراقی ها با وجود فاصله خیلی کم ماشین رو نزنند .

- بله .

- اون شب پیچ آخر جاده رو می خواستیم رد بشیم که یه خمپاره جلوی ماشین

شما خورد و ماشین رو به دره پرت کرد . همون راننده ای که گفتی تازه داماد

شده و در سپاه پاسداران ارومیه خدمت می کرد همونجا شهید شد و شما هم به

این وضعیت در اومدید.

- بقیه بچه ها چی ؟

- اونا مورد خیلی مشکلی نداشتند چند تاشون سر پایی مداوا شدند و آقای کبود وند

 بیمارستان سر دشت موندند . ولی چون وضعیت سر شما، دکتر ها را نگران

کرده بود شبانه به اینجا فرستادن و الحمدولله حالا هم که خوبی .

- من از اون لحظه هیچی یادم نمیاد . لطف کن پرستار رو صدا کن تا این

درد لعنتی رو کم کنه .بعد هم بگو زودتر منو از اینجا نجات بدن که اصلا

حوصله موندن رو ندارم .

- خیالت راهت باشه من پیشت می مونم و  تنهات نمی ذارم .


 سرگرد نزاجا احمد یوسفی از گروه 411 مهندس دفاعی بروجرد .

 




تاریخ : دوشنبه 88/7/20 | 12:22 صبح | نویسنده : احمد یوسفی | نظر