سفارش تبلیغ
صبا

 

چفیه

پارچه ای ساده و بی ریا که بوی خاک و یک رنگی می دهد، اهل دل در جبهه ها به آن آچار فرانسه ی جبهه می گفتند.  

و ما قصد داریم با این پارچه ی پر رمز و راز بیشتر آشنا شویم، میهمان ما باشید :

 

 چفیه ( کوفیه)چیست؟

کوفیه دستمال بزرگی است که  اعراب از آن به عنوان سربند استفاده می‌کنند تا از سر و روی ایشان در برابر آفتاب و شن محافظت کند. کوفیه را با رشته‌ای به نام عقال بر سر می‌بندند که در مجموع کوفیه و عقال نامیده می‌شود.

با وجود رواج بیشتر واژهء «چفیه»، برخی اساتید «چفیه» را شکل غلط کلمه می‌دانند و اصرار دارند که حتماً باید واژهء «کوفیه» به کار رود. این نوع نگاه به واژگان و اصرار بر استفاده از شکل قدیمی کلمات (که اساس کتاب «غلط ننویسیم – نوشته  ابوالحسن نجفی» ، قرار گرفته است منشأ اصطلاح کوفیه را شهر  کوفه دانسته‌اند

اما در جنگ تحمیلی چفیه از نظر بچه‌های جبهه و جنگ معنای دیگری داشت و برای آنان قابل احترام بود.

چفیه چیست؟ سمبل چیست؟ وچرا دارای احترام است؟عبارات فوق سئوالاتی است که بعضی از نوجوانان و جوانان ( یا به قولی نسل سومی‌ها) از خود و دیگران می‌پرسند. چند سطر زیر شاید بتواند کمکی به این عزیزان کرده باشد

میدان جنگ، اسلحه، فشنگ، سیم خاردار و هزاران وسایل دیگر در یک میدان نبرد چیز عادی به حساب می‌آید اما در میان این همه وسیله ،چفیه ،در 8 سال دفاع مقدس، خود را آشکار کرد.

 تکه پارچه‌ای سفید که نخ‌های سیاه آن را راه راه نشان می‌داد، چیزی فراتر از یک اسلحه، و برای بچه‌های جبهه و جنگ شناخته شده بود.

چفیه یادگار کسانی است که در دل شب در مقابل متجاوزان تا دندان مسلح ایستادند و در حال حاضر در میهمانی خدا به سر می‌برند

چفیه

کاربرد چفیه را به نگارش نمی‌توان درآورد ولیکن بنا به ضرورت تعدادی را برای روشن شدن بعضی اذهان می‌نگاریم.

چفیه در دل شب سجاده نماز عشق بود.

زیرانداز در هنگام استراحت و ملحفه در هنگام خواب.

در زیر آفتاب شدید و خواب غیلوله سایبان بود.

چفیه در هنگام شناسایی منطقه و جنگ‌های چریکی نقاب می‌گشت.

 در هنگام نیاز بند اسلحه، کمربند و فانسقه ای بود.

صبح و ظهر و شام سفره می‌شد.

هنگام حمام حوله می‌شد،

هنگام گرما عرق گیر، هنگام سرما شال کمر بود

 محافظ گرد و خاک بر روی صورت بود.

 هنگام نبردی همچو شال برگردن بسیجی می‌درخشید، اما زمانی که عملیات تمام می‌شد چفیه خون آلود بود و آن بسیجی شهید.

زمانی که منطقه جنگی به شیمیایی آلوده می‌گشت پارچه نمناکی بود جلوی بینی .

چفیه در زمزمه‌های دل شب میزبان بود، میزبان اشک‌های عاشقان

پیش بند آرایشگاه‌های صلواتی،

در موقع لزوم طناب،

هنگام مجروح شدن برانکارد،

 باند زخم،

 هنگام دستگیری دشمن دستبند و چشم بند، بقچه حمام ،

 وسیله آتل بندی یک مجروح،

تور ماهیگیری در کنار اروندرود و در هنگام گرما بادبزن و …..

 آری شما کدام وسیله را سراغ دارید که آنقدر ساده باشد ولی در عین حال این همه کار انجام دهد،

 چفیه پارچه ساده‌ای بیش نیست ولیکن می‌تواند سمبل ساده زیستی باشد همانطور که رهبرمعظم انقلاب حضرت آیه الله  خامنه‌ای (مد ظله العالی) با استفاده از این وسیله مقدس ما را به گذشته ایثارگران دفاع مقدس نزدیک‌تر می‌سازد .

 




تاریخ : جمعه 90/8/20 | 4:53 عصر | نویسنده : احمد یوسفی | نظر

  به نام خدا

امروز چقدر کم حوصله شده ای خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت را در دشت رها کرده ای و گوشه ای نشسته ای. حتی دوست نداری سری به سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی. نکند! ناراحتیت از آقای احتشام است چون دیشب دیر به کلاسش حاضر شدی و او را عصبانی کردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . کمی دیگر فکر می کنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای که هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی بزنی  عزمت را که برای رفتن به سوی تپه جزم می کنی گرد و غباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

گرد و خاک که کمی بالا تر می رود خودرویی نظامی کنار سنگرها توقف می کند ، تو کمی می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی در راه چند بار بر می گردی و خودرو را که هنوز ایستاده  نگاه می کنی . گوسفندانت را جمع می کنی گوشه ا ی کمین می کنی و دلواپس به نظاره می نشینی.

آقایی مسن و جوانی از ماشین پیاده می شوند و به اتفاق به طرف سنگرها حرکت می کنند جوان از خاکریز بالا می آید دستش را سایه بان چشمش می کند و منطقه را با دقت می کاود .

تو قبل از اینکه شعاع دید او محلی را که پناه گرفته ای ور انداز کند خودت را محکم به زمین می چسبانی و تا زمانیکه نگاهش را از کمینگاهت بر نمی گرداند به همان حالت می ایستی .

او بعد از ور انداز  منطقه  ، با صدای بلند دوستش را  صدا می زند و به او می گوید :

- حاجی درسته، درست همینجاست.

حاجی هم از خاکریز بالا می آید و محل هایی را که جوان با دست نشان می دهد نگاه می کند  آنها  قسمتهای مختلف خاکریز و منطقه را بازدید می کنند . از خاکریز به پایین سرازیرمی شوند.  وقتی به نقطه ای که تو پناه گرفته ای نزدیک می شوند بلند می شوی با عجله به طرف درخت کناری که سفره نانت را به شاخه آن آویزان کرده و کوزه آبت را در سایه آن گذاشته ای  میروی و می خواهی فرار کنی .

جوان متوجه حضور تو می شود ، با نرمی صدایت می کند ، دوست نداری بایستی ولی لحن گرمش در تو اثر می کند  خود بخود پا یت از رفتن باز می ماند و می ایستی .

 حاجی  که چفیه ای به گردن انداخته و ریشهای سفیدش نورانیتی به چهره او داده به  تو نزدیک می شود  ، دستش را به طرف تو دراز می کند .

- سلام ، حال شما چطوره ؟

با کمی خجالت و شرم دستت را کمی جلو می بری و آهسته می گویی :

- خیلی ممنون .

- اینجا چکار می کنی ؟!

-  گوسفندام ، گوسفندا مو آوردم.

- آفرین پسر خوب.

جوان می پرسد ؟.

-  پس  اون گوسفندای قشنگ مال توه ؟

- بله.

- چند وقته گوسفنداتو اینجا میاری ؟

صورتت قرمز می شود و با تردید می پرسی؟

-  نباید اینجا بیام ؟!

حاجی با عجله  می گو ید :

-  چرا نباید بیای ؟! آقا سعید  همینجوری پرسید.

کمی که دلت قرص می شود می گویی :

-  یک ماهه که برگشتیم به روستای خودمون ، تو این یک ماه گوسفندامو میارم لابلای سنگرایی که علف در اومده تا سیر بشن .

-  اسم روستاتون چیه ؟

-  چنانه .

-  به به، چه جای خوبی .

جوان هم با تو دست می دهد حاجی دستش را روی سرت می کشد و می گوید:

- از اومدن ما ناراحت شدی ؟.

-  نه.

- چرا ، از چهرت معلومه . ما برا پیدا کردن دوستامون اینجا اومدیم ، خدا کنه بتونیم اونارو پیدا کنیم .

-دوستای شما ، ولی اینجا من کسی رو ندیدم .ولی چرا یکی از اونا رو دیدم یه شب وقتی میخواستم از اینجا برم یه نفر با یه فانوس پر نور رو اون تپه، وایساده بود من ترسیدم و زود گله رو جمع کردم  و رفتم .هر وقت دیر تر از غروب آفتاب به خونه برم اونو می بینم. ولی تا نزدیکش می شم…

حاجی و سعید لبخندی می زنند . حاجی خنده ش را از تو پنهان می کند و می گوید :

-  نه پسر جان دوستای ما زنده نیستن. راستی اسمت چیه؟

- عباس

سعید قطب نمایی را از جلد بیرون می آورد با قطب نما به درخت کناری که تو سفره ات را به آن  آویزان کرده ای  نشانه می رود و بعد چیزی روی کاغذ یادداشت می کند در همان حال از تو می پرسد :

- عباس جان تا به حال به جنازه ای تو این منطقه برخورد کردی؟.

تو می ترسی ، عرق سردی روی پیشانیت می نشیند با صدای بریده ای می گویی:

- نه آقا  ، ج ….جنازه کی ؟!.

- هرکس ایرانی باشه یا عراقی .

  حاجی که حالت تو را خوب فهمیده با گوشه چفیه اش عرق پیشانیت را پاک می کند و رو به سعید می گوید:

-  آقا سعید اگه تو این قسمت کارت تمام شده، بریم .

سعید در حالیکه گرای نقطه ای دیگر را یادداشت می کند با اشاره سر به حاجی می فهماند که کارش در حال اتمام است .

هر دو نفر از تو خداحافظی می کنند ساعتی دیگر در منطقه می مانند وقتی می خواهند سوار ماشینشان  بشوند   حاجی صورتش رابه تو طرف برمیگرداند .

- ما فردا صبح با گروه تفحص بر می گردیم .

خودرو که در میان گرد و خاک دور می شود تو می مانی و غم سنگینی که از صبح تا به حال  سایه به سایه تعقیبت می کند .

آفتاب را که به وسط آسمان رسیده نگاه می کنی به درخت کنارنزدیک  می شوی  کوزه آبت را که درخت از سایه بانی آن دست کشیده بر می داری ، به  تپه که می رسی

مثل هر روز پایین تپه می ایستی و گوشهایت را فقط و فقط متوجه تپه می کنی تا صدای همیشگی را بشنوی .

صدای اذانی که از تپه به گوش می رسد سبکبالت می کند همانجا می نشینی و اذان را تا آخر به گوش جان می شنوی بعد آستینها را بالا می کشی و از آب کوزه ات وضو می گیری ، به بالای تپه می روی اقامه را می خوانی و قامت می بندی .الله اکبر…………..    نمازت که تمام می شود  سفره ات را باز می کتی لقمه ای از نان و پنیر برمی داری ولی انگار اشتهایت با حاجی و سعید رفته است ، یکسره به فکر حرفهای آنها هستی  شاید منظورشان را  متوجه نشده ای به هر حال بعد از ظهر را با بی حوصلگی می گذرانی می خواهی تا تاریک شدن هوا در منطقه بمانی تا آقای سفید پوش بیایدو صاحب صدا را سراغ گیری، می ترسی اگر بمانی ، امشب آقای احتشام به کلاس راهت ندهد گله را جمع می کنی و به طرف روستا حرکت می کنی . از طرفی دلت هم نمی خواهد در مورد صدای اذانی که در تپه می شنوی چیزی به گروه تفحص بگویی. میگویی:

- نکند صدا مربوط به دوستانی که دنبالش آمده بودند باشدو آنها برای همیشه از شنیدن آن اذان زیبا محرومت کنند.

فکر وخیال فردا به مغزت هجوم برده و انگار در کلاس نیستی . چند بار هم آقای احتشام به تو تذکر می دهد که حواست را به درس جمع کنی ولی بعد از دقیقه ای حضور در کلاس فکرت به منطقه فکه پرواز می کند و سنگرها را یکی یکی از نظر می گذراند.

معلم تو را به جلوی کلاس می خواند .

- آقای هویزاوی چرا حواست به کلاس نیست چیزی شده ؟. اگه ندونی من راجع به چی صحبت می کردم باید بری مادرتو بیاری مدرسه.    

 -آقا اجازه، راجع به قصه  عشق قیس به لیلی. می گفتین اینقدر قیس به لیلی علاقه نشون میده ونمی تونه به اون برسه  که  سر به بیابون میذاره و مجنون میشه .

- لیلی زن بود یا مرد؟.

-  آقا لیلی هر چیزی میتونه باشه .

- آفرین، برو بشین تو شاگرد زرنگی هستی ولی نمی دونم چرا چند شبه پریشون نشون میدی .

نماز میخوانی و پای سفره مادر می نشینی میل چندانی به خوردن نداری ولی برای اینکه زحمت مادرت را ارج بگذاری کاسه غذا را تا به آخر می خوری می خواهی بلند شوی  و زودتر از هر شب به رختخواب بروی مادر می گو ید:

- عباس جان من فردا میرم دزفول، یه تلفن به بابات بزنم ، تو کاری نداری؟.

-  به بابا بگو، اگه براش پا گذاشتن زودتر بر گرده .

سرت به بالش است اما فکرت در منطقه سیر می کند نمی دانی کی خوابت می برد .

طوفان ماسه و رمل ، بیابانهای فکه را به هم ریخته . باد ماسه های داغ را به صورتت می کوبد و از شلاق ماسه ها صورتت  کبود شده است . رمه ات به گوشه ای از دشت رمیده و مثل ماهیانی  که از دریا به دشت افناده باشند از تشنگی در حال جان کندنند. تو از آنها می گریزی و فریاد میزنی.     

گوسفندانت که جان می دهند و آرام می گیرند طوفان هم فروکش می کند .آقای چراغ به دست را می بینی که ازکنار تابلو فلزی ،  به تپه مورد علاقه ات نزدیک می شود به تپه که می رسد خم می شود و جنازه ای را از روی تپه بر می دارد و آن را روی دستانش می گیرد و به سمت تو حرکت میکند ، صدای اذان همیشگی شنیده می شود . 

تمام بدنت می لرزد در آن گرما احساس سردی می کنی ، قطره ای عرق سرد ا ز گودی شانه هایت به پایین سرازیر می شود . هرچه آقا فاصله اش را با تو نزدیکتر می کند صدای اذان بلندتر می شود .

دستی به پیشانیت می خورد سراسیمه و با فریاد بر می خیزی ، مادر  نگران حال تو  شده است ، بالای  سرت نشسته  با دلواپسی چهره ات را  نگاه می کند و می پرسد :

- چی شده عباس جون زهره منو آب کردی. چرا  داد میزنی ؟!.

- خواب بدی دیدم .

- انشالله که خیر است ،

- می خوام نماز بخونم .

-  نماز چه وقتی ؟!

- مگه صدای اذون رو نشنیدی ؟!.

- تو حالت خوب نیست ، ببین چه عرقی کردی . فردا با من بیا ببرمت دکتر.

- نه چیزیم نیست.

مادر بلند می شود لیوانی آب از کوزه بر می دارد و به لبهای تو نزدیک می کند

- مادر، پیشم می خوابی ؟.

- آره ، پسرم تو بخواب من همین جا می مونم.

قبل از اینکه آفتاب به دشت سر بزند و حرارت نگاهش سبزه ها را سر افکنده کند تو به بالای سنگر ها می رسی گله را رها می کنی و سفره و کوزه ات را به طرف درخت کنار می بری. وضعیت عادی منطقه کمی آرامت می کند ولی دل مشغولی دیروز دست از سرت بر نداشته است . به طرف تپه می روی ، پایین تپه که می رسی گوشت را به جای جای تپه می سپری ،صدایی نمی شنوی بالای تپه می روی و همانجا می نشینی  رویای دیشب دوباره جان می گیرد و  تصاویر آن ، از جلوی چشمانت می گذرد.

برمی خیزی و محلی که آقای سفید پوش  دیشب از آنجا به تپه آمد رانگاه می کنی غیر از تابلوی تیر خورده و رنگ پریده کربلا 100کیلومتر چیزی نمی بینی .   

 از تپه که دور می شوی قصه عشق لیلی و مجنون برایت تداعی میشود و عهد می کنی که هیچوقت دلبستگیت به این تپه از بین نرود به همین خاطر آنجا را تپه لیلی می نامی

داخل یکی از سنگرها می شوی بوی نای وشرجی  مشامت را آزار می دهد گونی های پر از ماسه پوسیده شده و هر چند وقت یکبار مقداری از ماسه های آن به کف سنگر می ریزد ، پتوی سیاه پوسیده ای کف سنگر پهن شده است که نیمی از آن از ماسه های فرو ریخته به زیر خاک رفته است ،جلو تر که می روی نفست تنگ می شود با لرزشی از جای جای سنگر خاک می ریزد از ترس اینکه نکند سنگر روی سرت خراب شود با عجله بیرون می آیی.

آمبولانسی به همراه خودروی دیروزی جلوی سنگر ترمز می کنند شش نفر از ماشینها پیاده می شود حاجی و سعید را می بینی به طرف آنها می روی بعد از سلام و احوالپرسی حاجی تو را به تازه وارد ها معرفی می کند.سعید جلوی گروه حرکت می کند و بقیه با بیل و یکسری وسایل به دنبال او از خاکریز بالا می روند سعید روی خاکریز می ایستد، قطب نمایش رابا کاغذ تا شده ای روی آن از جلد بیرون می آورد به درخت کنار با قطب نما  تگاه می کند کاغذ را باز می کند و پس از کمی چپ و راست شدن به بقیه افراد فرمان می دهد که پشت سرش حرکت کنند  تو چسبیده به حاجی و تقریبا در وسط های صف قرار داری، حدود پانزده متر که از درخت کنار فاصله می گیرند کمی به طرف راست می روند سعید می ایستد رو به حاجی می کند و می گوید:

-حاج آقا محدوده جستجوی ما با طبق گزارشی که جانباز عبد اللهی از بیمارستان داده همین جاست .

حاجی بیل را از دست یکی از همراهان می گیرد نام خدا را بر زبان می آورد و پس از دعا کردن شروع به کندن می کند  . یکی از جوان ها بیل را از دست حا جی می گیرد دو جوان دیگر هم با بیل و کلنگ مشغول کندن می شوند . از حاجی می پرسی :

- چرا اینجا دنبال دوستاتون می گردید؟!.

او کمی از بچه هایی که در حال کندن هستند فاصله می گیرد دست تو را می گیرد و با خود به جایی که بلندتر از دیگر جاهاست می برد ،هر دو می نشینید حاجی کاملا بچه ها را زیر نظر داردمی گوید :

- پسر جان شبهای عملیات چون فرصت نبود شهدا را به عقب منتقل کنیم بعضی از جنازه ها جا می موند بعد ممکن بود اون منطقه به دست عراقیا بیفته رو همین حساب اونا هموجور که ما رو کشته های اونا خاک می ریختیم  شهدای ما رو خاک می کردن .حالا کسانی که در اون شبها شاهد شهادت هم رزمای خودشون بودن محل هارو می گن تا ما جنازه هارو ببریم و تحویل خونواده هاشون بدیم .

-اگه شهیدی پیدا نشه چی؟

- خونوادش یه عمر چشم انتظار باقی می مونن .

بدون اینکه به حاجی چیزی بگویی بلند می شوی و نومیدانه به طرف تپه می روی دراز می کشی و با مشت به تپه می کوبی .

-تورو خدا چیزی بگو ، شاید اینا اومدن سراغ تو البته اگه من چیزی نگم نمی تونن پیدات کنن،دوستات اشتباهی جایی دیگه رو دارن می گردن نمیخوای چیزی بگی

    حالاکه شناختمت چه طوری از دستت بدم ، اصلا دیگه کی برام اذون بگه . هیچکس            نمی تونه جای تورو پر کنه .

گوشت را به تپه می چسبانی تا بلکه جوابی بگیری اما از صدا خبری نیست بلند می شوی و خودت هم نمی دانی با این سردرگمی چه باید کرد . به طرف گروه تفحص

می آیی عده ای نشسته اند و با دست ازگودال خاک های خیسی که روی لبا سی ریخته  بیرون می ریزند.

حاجی صورتش را به آسمان می کند و دعا می خواند.

- خدا را شکرمی کنیم که ما جلوی مادر این شهید رو سیاه نشدیم.

وارد گودال می شود کمی دیگر که می کنند جمجمه ای از خاک بیرون می آید  حاجی آن را به دست سعید می دهد لباس ، پوتینها و استخوانها و پلاکی فلزی از شهید را درون پارچه ای می پیچند و اسم شهید و شماره شناسایی او  را با ماژیک روی پارچه سفید یادداشت می کنند. سعید به دوستانش سفارش می کند که چند متر آن طرفتر را نیز بگردند . و خودش بقایای شهید را به طرف آمبولانس می برد. تو در یک آن تصمیم

می گیری و به طرف حاجی می روی دست او را می کشی و می گویی:

 -حاجی بلند شو بیا ،! اون تپه رو می بینی ؟ من اسمشو تپه لیلی گذاشتم  هر روز ظهر از اونجا صدای اذان می شنوم .

- فقط تو می شنوی ؟!.

- نمی دونم  چون تا  حالا به کسی نگفتم ، به شما هم نمی خواستم بگم ، چون می ترسم اگه این راز رو بر ملا کنم ، دیگه اون صدای زیبا رو نشنوم ولی خوابی که دیشب دیدم خیلی ترسناک بود . البته دعای امروز شما هم بی تاثیر نبود.

- چه خوابی دیدی ؟ !

خوابت را برایش تعریف می کنی و می گویی :

- اون  آقای سفید پوشی که تو خواب دیدم همونی بود که دیروز فکر کردم شما سراغ اون اومدید.  و شما به من خندیدید ، یه روز غروب دیر تر از همیشه به خونه رفتم دیدم اون آقا فانوسی پر نوردستش بود  به تپه نزدیک شد جراغ را روی تپه گذاشت و خودش اونجا وایساد. من ترسیدم به اون نزدیک بشم .

. حاجی دست تو را میگیرد و می خواهد که او را به تپه لیلی ببری، به تپه که می رسید حاجی از تپه بالا می رود نگاهی به خاکهای روی تپه می کند قسمتی ازحاک روی تپه  با جاهای دیگر فرق می کند و رنگ آن به قرمزی می زند حاجی با سر نیزه  ای که همراه دارد خاکها را می کند، رو به تو می کند و می گوید :

-عباس جان تو صدای اذان می شنوی ؟!

-  بخدا حاجی دروغ نمی گم ، شاید هنوز ظهر نشده باشه !.

- الان که ده دقیقه هم از ظهر گذشته .

تو به آسمان نگاه می کنی آفتاب وسط آسمان جا خوش کرده و شرجی و غبار هوا هاله بزرگی گرداگرد آن تنیده است  . به حاجی که در حال کندن است می گویی:

- درسته ،ظهره ، ولی خودمم موندم .

- اشکال نداره ،بوی عطر غریبی که از این منطقه می یاد برا جستجو کافیه ، عباس جان برو به بچه ها بگو همه بیان اینجا .

- مسیر تپه تا بچه های تفحص را با عجله می گذرانی و با آنها  بر می گردی .

-حاجی خاک زیادی خارج کرده شرجی و گرمی هوا لباسها را به تنش خیس کرده سعید به او نزدیک می شودو می پرسد :

- حاجی اینجا خبریه ؟!.

- انشالله که باشه بیایین و کمک کنین .

هر بیلی که از خاک بیرون ریخته می شود قلب کوچکت تندتر می زند کلاه آهنی  شهید که به بیل یکی از بچه های گروه می خورد و قسمتی از آن نمایان می شود  باز همه صلوات می فرستند حاجی چهره رنگ باخته تو را نگاه می کند دستی روی شانه ات می گذارد و می گوید:

- چه طوری مرد؟.

اشک از چشمانت سرازیر شده است و در میان اشکها به لباس دوست زیر خاکیت خیره شده ای حاجی برای اینکه از منطقه دورت کند نگاهی به دشت می اندازد و می گوید:

-  گوسفندات خیلی دور شدن امروز اون زبون بسته ها رو بدون آب رها کردی . برو لااقل اونارو نزدیکتر بیار .

اسم آب که میاد ، بیاد عطش دیشب گوسفندات می افتی از تپه که سرازیر می شوی بغضت می ترکد و زار زار گریه می کنی ؟ میسر از تپه تا گله را آنقدر گریه می کنی که چشمهایت پف کرده و قرمز می شود ،گله را با عجله کمی نزدیک می کنی طاقت نمی آوری گریه ات را قطع می کنی و اشکها را از صورتت پاک می کنی و به بالای تپه می روی . صدای گریه حاجی و بچه های گروه  را می شنوی تو هم اختیار از کفت می رود

و  هق هقت گریه آنان را همراهی می کند  .

شهیدی را از خاک بیرون آورده اند که بدنش کاملا سالم مانده است . حاجی با بغض می گوید :

-راست می گفتی عباس جان من تا حالا این صحنه رو هیچ جا ندیده بودم .

تو خودت را بی اختیار روی جنازه می اندازی و بوسه ای از صورت نورانیش را چاشنی بغض ترکیده ات می کنی. سعید دستت را می گیرد لیوانی آب به دهانت می گذارد و دلداریت می دهد  .

یکی از بچه ها می رود و برانکاردی می آورد لیلی را در کجاوه می گذارند و به روی دوش حرکت می دهند تو پشت سر آنها اشک جدایی می ریزی .

کجاوه لیلی را که به آمبولانس می گذارند همه صورتت را می بوسند و از امانتداریت سپاس گذارند. حاجی برای رو بوسی و خدا حافظی نزدیکت می شود . می گویی:

-بلاخره نفهمیدی اون آقایی که شبها میومد کی بود ؟.

- نه عقلم به جایی نمی رسه ، تو هم امروز دیگه نمون بیا برو خونه ما دوباره فردا میایم هنوز تو این منطقه خیلی کار داریم .

- بالاخره خودم می فهمم.

ماشین ها که حرکت می کنند دنبال آنها می دوی و باز گریه می کنی  حاجی دستش را از شیشه آمبولانس بیرون می آورد و با اشاره دست به تو می فهماند که به خانه بروی.

ناامیدانه بر می گردی به طرف درخت کنار می روی کوزه و سفره ات را بر می داری میل ماندن نداری ، گله را از سنگرها می گذرانی و به جاده اسفالت پا می گذاری با خود می گویی،:

-حتما از دیدن آن آقا هم محروم شده ام چون او هم اگر بداند که مکان یارش را لو داده ام دیگر نیاید. شاید این لیلی مشترکمان بود .

بر می گردی تا آخرین وداعت را با تپه انجام دهی، با تعجب می بینی که همان آقای سفید پوش به تپه نزدیک شده است تا پایین تپه می دوی می ترسی که اگر قدمی دیگربرداری  از دیده ات  پنهان شود ، همانجا می ایستی و آقا را نظاره می کنی  می گویی:

- آقا لیلی رو بردند .

او لبخندی مهمانت می کند دستی برایت تکان می دهد و دیگر چیزی نمی بینی 

 التماس دعا

احمد یوسفی 




تاریخ : چهارشنبه 88/6/25 | 3:27 صبح | نویسنده : احمد یوسفی | نظر
گر بابا بفهمد...
مناجات یک جانباز

وقتی دعوت نامه ی روز جانباز را  از خانم دوستی گرفت ، بدنش لرزید . عرق سردی روی پیشانی اش نشست ، با گوشه ی مقنعه ، عرقش را پاک کرد . سعی کرد خودش را شاد نشان دهد . از خانم دوستی خدا حافظی کرد و از دفتر بیرون آمد .

در راه ، نامه را با دستانی لرزان از پاکت بیرون آورد . ابتدای نامه نوشته بود :

« به محضر برادر جانباز سعید حریرچی.....»

به کلمه ی جانباز که رسید ، اشکی لرزان گرداگرد چشمانش حلقه زد . صفحه ی کاغذ در مقابلش تار شد . سرش گیج رفت و تعادلش به هم خورد . روی نیمکت کنار خیابان نشست .

« خانم اجازه ، پدر زهرا حریر چی هم جانبازه »

« حقیقت داره زهرا ؟»

« بَ ... بَ .. بله خانم »

« از چه قسمتی آسیب دیده  ؟ »

« خا... خا... خانم ، از دو چشم و یک دست »

سرش روی زانویش بود و احساس درد شدیدی روی پیشانیش می کرد .

بلند شد . کیفش را به دوشش انداخت ، دستش را به دیوار گرفت و به طرف خانه حرکت کرد .

انگشت دستش روی شاسی زنگ خشکیده بود . در که باز شد ، مادر با عصبانیت گفت : « چه خبرته ؟ سر آوردی ؟»

با گریه خود را به بغل مادر انداخت . مادر که از حالت او متعجب شده بود ، با چادر اشکهای او را پاک کرد وگفت :« زهرا تو را به خدا بگو چی شده  ؟»

بغض راه گلویش را بسته بود و نمی توانست حرف بزند . وقتی مادر بی تابی او را دید ، مقنعه او را کند، کیفش رااز کولش پایین آورد واو را نوازش کرد .

زهرا پاکت دعوت نامه را از کیفش بیرون آورد و به دست مادر داد .

-    فهمیدم ، درس نخواندی و خانم مدیر ما را احضار کرده ؟! هان ؟

-    نه خیر ! سواد که دارید ، بخونید ببینید چی نوشته .

مادر نامه را که خواند تبسمی کرد . دستی به سر زهرا کشید و گفت : « این که دعوت نامه ی روز جانباز است ! »

-    بله می دانم . مگر یادتان رفته ؟!

-    وای خدای من ، فکر این روز را نمی کردم . مقصر خودتی !

-    اگر بابا بفهمد ؟! مامان ترا به خدا ، یک کاری کن .

-    بلند شو و آبی به صورتت بزن . الان بابا می آید . بلاخره یک فکری می کنیم. من شام را آماده می کنم .

لباسهای مدرسه اش را بیرون آورد . صورتش را شست و نگران در گوشه ای نشست .

سکوت خانه را فرا گرفته بود با چرخیدن کلید در قفل در و باز شدن آن سکوت شکسته شد . صدای عصای پدر در حیاط پیچید . قلب زهرا تندتر تپید . بلند شد و از پنجره به حیاط نگاه کرد . پدر که نشانه های برف پیری روی موهایش موج می زد ، عصا زنان به اتاق آمد . سلام زهرا را پاسخ گفت .او صدای لرزش سلام زهرا را حس کرد ولی به روی خود نیاورد . مثل همیشه زهرا به طرف پدر رفت . دست او را گرفت و او را تا نزدیک چوب لباسی پیش آورد .

حرارت بیش از حد دستش ، پدر را وادار به سخن کرد .

-    زهرا جان حالت چه طور است ؟

-    خوبم بابا.

-    نه معلوم است چیزی را پنهان می کنی .

-    نه پدر ، کمی سرم درد می کند .

-    گریه کرده ای ؟!

-    گریه برای چه ؟

-    من از دروغ گفتن و دروغ شنیدن بیزارم . پس حقیقت را بگو .

بغض زهرا ترکید . پدر که هاج و واج مانده بود ، همسرش را از آشپزخانه صدا زد . زهرا  از اتاق بیرون رفت . دوباره آبی به صورتش زد و آرام آرام خود را به نزدیک اتاق پدر رساند . پدر با صدای بلند به مادر می گفت :

-    بیخود کرده ؛ اگر من لیاقت داشتم ، همراه برادرت رضا به جبهه می رفتم و شهید می شدم .

-    بچه است . دوست داشته مثل سمیه ، به خاطرجانبازی پدرش، مطرح شود .

-    آبروی من را ببرد که ، مطرح شود . بی جا کرده .

-    حالا که اینجوری شده ، یه خاطره ای از جایی آماده کن و فردا تعریف کن .

-    من هم مثل این دختر دروغ سر هم کنم . نه من این کار را نمی کنم .

زهرا به دیوار راهرو چسبیده بود و بی صدا اشک می ریخت . با فریادهای پدر بغضش ترکید . در را باز کرد و با گریه گفت :

« بابا خواهش می کنم . می دانم اشتباه کردم . شما نگذارید پیش دوستانم آبرویم بریزد...»

-    آخه دخترم ! تو دیگر بزرگ شده ای . یازده سال ای . چطور دلت آمد با آبروی من بازی کنی ؟!

-    به خدا قول می دهم که ...

-    حالا برو غذا بخور و بخواب ، تا فردا صبح ، ببینم چه کار می توانم بکنم .

-    بابا اگر نیایی ، من هم به مدرسه نمی روم .

مادر به طرف زهرا آمد. دست او را گرفت و در حالی که او را از اتاق خارج می کرد گفت : « عزیزم ، خیالت راحت باشد . بابا حرفی که بزند به آن عمل می کند .»

 

قبل از همه از خواب بیدار شد . کفشهای پدر را واکس زد . لباسهایش را مرتب کرد و نگران رسیدن عقربه های ساعت به هشت صبح بود .

به خیابان که رسیدند . پدر عصایش را جمع کرد . دستش را به دست کوچک زهرا سپرد . زهرا از این که نمی دانست پدر چه نقشه ای در سر  پرورانده ، التهاب عجیبی داشت .

هر دو در سکوت به طرف  مدرسه می رفتند . اگر صدای گام های آنها وسرو صدای بوق های ماشین  نمی آمد ، می توانستند صدای قلب یکدیگر را بشنوند .

به سالن مدرسه که رسیدند، صدای همهمه و خوش آمد گویی خانم دوستی و سایر معلمان بر هیجانشان افزود. هر دو روی صندلی نشستند . صوت زیبای قرآن فضای سالن را پر کرد.

اعلام برنامه شد، و نوبت به شنیدن اولین خاطره از جانبازان رسید. مجری از برادر جانباز سعید حریرچی دعوت کرد که به روی سن  بیایند.

زهرا دست پدر را گرفت و او را از پله های صحنه بالا برد. میکروفن را کمی جولوتر کشید و آن را با دست های پدر آشنا کرد. سالن سراپا گوش شده بود.

بسم الله الرحمن الرحیم، سعید حریرچی ، پدر زهرا حریرچی ، دانش آموز سال اول راهنمایی هستم. این دختر مرا امروز به کاری ...

وقتی حرف پدر به این جا رسید ، انگار سطل آبی روی سرش ریختند. آرام دست پدر را فشرد. نگاه های هم کلاسی ها را روی خودش سنگین دید.

پدر بدون حرکت حرفش را ادامه داد :

(( وادار کرد پرده از رازی بردارم که دوست داشتم تا زمان مرگم جز همسر و رئیس اداره ام کسی از آن با خبر نشود. چون کاری که برای خدا انجام شده باشد، احتیاج به دانستن بنده ی خدا نیست، دخترم زهرا در اثر یک اشتباه و سهل انگاری در این مدرسه و برای این که من را هم در زمره ی این مردان خالص خداوند بگنجاند، گفته است که پدرم جانباز است و ما چون این موضوع را از همسایگان و سایر فامیل پوشانده بودیم، دیروز که دخترم با چشمان اشک آلود دعوت نامه ی این مجلس را برایم آورد، با واکنش شدید من روبه رو شد.))

(( او هم اکنون هم که در کنار من ایستاده ، خیال می کند که پدرش در اثر تصادف به این وضع دچار شده است. به طوری که اگر امروز در این جمع حضور پیدا نمی کردم ، امکان این می رفت که این دختر از مدرسه و حتی اجتماع بریده شود. باز هم با وجود اینکه راضی نیستم در مورد ماجرای جانبازیم چیزی بگویم ، ولی برای رفع سوء تفاهمات، به چند جمله اکتفا می کنم. ))

(( چند ماهی از شروع جنگ گذشته بود و رزمندگان اسلام برای حمله به دشمن نیاز به مهمات داشتند. ما همگی به طور شبانه روز در کارخانه ی مهمات سازی صنایع دفاع تلاش می کردیم تا مهمات جبهه فراهم شود. شب عملیات فتح المبین سرپرست کارگاه به من تلفن زد که برای ارسال نارنجک های ضد نفر ، به محل کارم مراجعه کنم. قرار شد من مقداری چاشنی و ماسوره برای ارسال به جبهه، آماده نمایم. تا ساعت چهار صبح تعداد زیادی چاشنی و ماسوره آماده شد. فقط پنج ماسوره مانده بود که کارم به اتمام برسد ولی به علت کار زیاد دستگاه ها و گرم شدن آنها یکی از چاشنی ها، موقع مونتاژ با دستگاه منفجر شد و من از ناحیه ی دست و دو چشم مجروح شدم ...))

صحبت پدر به اینجا که رسید ، تمامی سالن یکپارچه برای رشادت او تکبیر گفتند.

زهرا در حالی که حال خود را نمی فهمید ، خود را در آغوش پدر انداخت و او را بوسید.

-    پس دیروز و روزهای گذشته بین شما و مادر من غریبه بودم ،هان!

پدر جان! من به داشتن پدری جانباز مثل شما ، افتخار می کنم . 

   احمد یوسفی                                                                                

                                                               




تاریخ : دوشنبه 88/5/19 | 2:16 صبح | نویسنده : احمد یوسفی | نظر