<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://eramau.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">رقصي ميان ميدان مين</title>
	<link href="http://eramau.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Fri, 18 May 2012 00:36:27 GMT</updated>
	<author><name>احمد يوسفي</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa+%d8%b3%d8%b1%d9%84%d8%b4%da%a9%d8%b1+%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad%d9%8a+%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%8a%d9%86+%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87+%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4/</id>
<updated>Tue, 15 May 2012 21:29:00 GMT</updated>
<title type="text">روايت سرلشکر صالحي ازاولين حضور امام خامنه اي در ارتش</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;a class=&quot;fancyboxgroup&quot; rel=&quot;jagroupgroup&quot; href=&quot;http://www.iran1414.ir/images/dakheli/farvardin/3333333333/n00000377-b.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.iran1414.ir/images/dakheli/farvardin/3333333333/n00000377-b.jpg&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت&amp;zwnj; الله خامنه&amp;zwnj;اي گفتگويي از امير سرلشکر عطالله صالحي فرمانده کل ارتش منتشر کرده است که متن کامل آن در ذيل آمده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي که ارتش کمابيش ضعيف&amp;zwnj;تر از قبل شده بود، به&amp;zwnj;تدريج اين خطر احساس شد که احزاب و گروه&amp;zwnj;ها اقدام به تشکيل حلقه&amp;zwnj;هاي نظامي کنند و پيش از آن&amp;zwnj;که انقلاب اسلامي موفق به طراحي و معرفي يک الگوي منسجم نظامي شود، اين گروه&amp;zwnj;ها وارد عمل نظامي شوند. البته حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله به ارتش توجه داشتند و پيام مي&amp;zwnj;دادند، اما در خود بدنه&amp;zwnj; ارتش بايد کساني اين دستورها را اجرا مي&amp;zwnj;کردند. به همين خاطر اعضاي شوراي عالي دفاع و از جمله حضرت آقا که نماينده&amp;zwnj; حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله در شورا بودند، ارتباطات منظم و مؤثري را با ارتشيان ايجاد کردند. همچنين در درون ارتش نيز افرادي مثل شهيد صياد و گروه&amp;zwnj;هايي که آنها تشکيل داده بودند، حضور داشتند. اين&amp;zwnj;ها با گروه&amp;zwnj;هاي مشابه خودشان در شهرستان&amp;zwnj;ها هم ارتباط برقرار کرده بودند.&lt;br /&gt;&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;نيروهاي انقلابي در ارتش آن زمان دوگونه بودند؛ يکي نيروهاي انقلابي که در سِمت&amp;zwnj;هاي فرماندهي بودند. حضرت آقا هم در جلسات و هم از طريق دفتر مشاورت حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله که در ستاد مشترک مستقر بود، با اين افراد ارتباط داشتند. علاوه بر اين، در ارتش يک بدنه&amp;zwnj; انقلابي هم حضور داشت که از پايين شکل گرفته بود و با افراد و گروه&amp;zwnj;هاي مشابه خود در شهرهاي مختلف ارتباط برقرار کرده بود و جلساتي هم داشتند، اما چون قدرت اجرايي نداشتند، نتيجه&amp;zwnj;ي جلسات خود را بايد به تهران مي&amp;zwnj;رساندند يا با افراد واسطه&amp;zwnj;اي ارتباط مي&amp;zwnj;گرفتند که نظرات آنها را به گوش امام رحمه&amp;zwnj;الله برسانند. ما که آن زمان در اصفهان بوديم، به چنين شخصيت&amp;zwnj;هايي زياد مراجعه مي&amp;zwnj;کرديم. مثلاً يکي از اين شخصيت&amp;zwnj;ها شهيد ايت&amp;zwnj;الله صدوقي رحمه&amp;zwnj;الله در يزد بودند که مي&amp;zwnj;دانستيم با حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله ارتباط نزديک دارند.&lt;br /&gt;* حضور ميداني در ارتش&lt;br /&gt;البته اين مشکل در برخي ارتباط&amp;zwnj;ها پيش مي&amp;zwnj;آمد که بخش بسياري از مطالبي که ما مي&amp;zwnj;خواستيم بگوييم و استدلال&amp;zwnj;هايي که براي آنها مي&amp;zwnj;آورديم، جنبه&amp;zwnj; تخصصي داشت و به همين دليل اگر آن شخصيت واسطه غير نظامي بود، نمي&amp;zwnj;توانستيم آن مطالب را درست به او منتقل کنيم. بنابراين گاهي پيش مي&amp;zwnj;آمد که يک ساعت صحبت مي&amp;zwnj;کرديم، اما نتيجه کاملاً خلاف آن چيزي بود که مي&amp;zwnj;خواستيم. اگرچه برخي از اين بزرگواران مانند شهيد صدوقي رحمه&amp;zwnj;الله به ما مي&amp;zwnj;گفتند که مطالب تخصصي نظامي را به فلان شخص بگوييد. بنابراين رساندن يک مطلب به حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله کار نسبتاً سختي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شخصيت حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله در اداره&amp;zwnj; انقلاب يک شخصيت بي&amp;zwnj;همتاي جانشين معصوم عليه&amp;zwnj;السلام بود و ما در جايگاهي نيستيم که درباره&amp;zwnj; چگونگي ايشان نظر بدهيم، اما اداره&amp;zwnj; جنگ در صحنه&amp;zwnj; رزم نيازمند روش&amp;zwnj;هايي است که به&amp;zwnj;اصطلاح مي&amp;zwnj;گويند روش&amp;zwnj;هاي ميداني. آن روش ميداني را فقط يک نفر جبران مي&amp;zwnj;کرد و آن هم حضرت آقا بود. ايشان در عرصه&amp;zwnj; نظامي، تصميم&amp;zwnj;سازي را به&amp;zwnj;خوبي به تصميم&amp;zwnj;گيري وصل مي&amp;zwnj;کرد و اين امتياز برجسته&amp;zwnj; ايشان بود. ارتباط بدنه&amp;zwnj; انقلابي ارتش با ايشان براي پيشبرد امور جنگ برکات فراواني را به بار آورد.&lt;br /&gt;در همين اثنا بود که به&amp;zwnj;تدريج آشنايي حضرت آقا با بدنه&amp;zwnj; ارتش تقويت شد. مسئوليتي که به حضرت آقا واگذار کرده بودند و توجهي که ايشان به ارتش نشان دادند و استعدادي که در برقراري اين رابطه داشتند، سبب شد تا ارتباط ايشان با بدنه&amp;zwnj; ارتش و نظاميان به طرز چشمگيري گسترش يابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اولين تماس&amp;zwnj;هاي ايشان با ارتش، علقه&amp;zwnj;هاي محبت بين دو طرف ايجاد شد و اين مسأله براي نظاميان اهميت بسياري داشت. مثلاً نظاميان در آن زمان دوست داشتند که وقتي برخي مسئولين انقلابي در ارتباط با مسائل دفاعي ديداري با آنان دارند، با ارتشيان برخورد نظامي داشته باشند، اما معمولاً اين اتفاق نمي&amp;zwnj;افتاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اولين صحنه&amp;zwnj;اي که از حضور ايشان در ارتش به ياد دارم، زماني بود که ايشان در يک مکان نظامي حاضر شدند و با خبردار و اداي احترام گروهاني که در آن&amp;zwnj;جا مستقر بود، مواجه شدند. همه منتظر بودند که ببينند ايشان چه واکنشي نشان مي&amp;zwnj;دهند و البته در باور همه بود که ايشان احتمالاً دستشان را روي سينه مي&amp;zwnj;گذارند و مثلاً مي&amp;zwnj;گويند أيّدکم&amp;zwnj;الله؛ يعني همان&amp;zwnj;گونه که اکثر مقامات برخورد مي&amp;zwnj;کردند. اما همه با ناباوري ديدند که ايشان دست راستشان را که آن زمان مجروح نشده بود، بالا بردند و به طرف عمامه&amp;zwnj; خود گرفتند و فرمان آزاد دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين واکنش ايشان براي جمع حاضر بسيار عجيب و در عين حال بسيار جذاب بود. يعني اگرچه عده&amp;zwnj;اي مي&amp;zwnj;گفتند روحانيت اين&amp;zwnj;گونه واکنش نشان نمي&amp;zwnj;دهند، اما در دلشان دوست داشتند که چنين واکنشي را مشاهده کنند. اين نوع برخوردهاي ايشان باعث شد تا کم&amp;zwnj;کم در اذهان جابيفتد که اين&amp;zwnj;گونه هم مي&amp;zwnj;شود برخورد کرد. در واقع آن&amp;zwnj;چه به عنوان يک وجه تمايز در شخصيت ايشان براي نظاميان بسيار جذاب بود، همين نوع برخوردهاي ايشان با نظاميان بود؛ راست&amp;zwnj;قامتي و مواجهه مانند خودشان. من الان احساس خودم را در آن زمان مي&amp;zwnj;گويم. اين&amp;zwnj;که شما با هر صنفي مطابق با آن صنف رفتار کنيد، امر جذابي است. مولا علي عليه&amp;zwnj;السلام در سفارش خود به مالک اشتر براي ورود به مصر فرمودند که وقتي به آن&amp;zwnj;جا مي&amp;zwnj;روي، آنها سنت&amp;zwnj;هايي دارند، سنت&amp;zwnj;هاي حسنه&amp;zwnj;ي آنها را تغيير نده.&lt;br /&gt;اين کارها باعث شد بين ايشان و نظاميان ارتباط برقرار شود و اين ارتباط هر چه پيش مي&amp;zwnj;رفت، تقويت مي&amp;zwnj;شد. اين&amp;zwnj;گونه شد که در زمان جنگ، در مناطق درگيري، وقتي نيروهاي نظامي مي&amp;zwnj;شنيدند که نماينده&amp;zwnj;ي امام رحمه&amp;zwnj;الله در شوراي عالي دفاع در منطقه حضور دارد، در مقابل ايشان تمکين مي&amp;zwnj;کردند و مي&amp;zwnj;دانستند که تمامي مطالب مورد نظر آنها و گزارش&amp;zwnj;هاي مربوطه به حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله انتقال پيدا مي&amp;zwnj;کند و تبديل به دستور مي&amp;zwnj;شود و براي اجرا ابلاغ مي&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt;مي&amp;zwnj;خواهم بگويم که نگهداري ارتش بعد از انقلاب به مسائلي وابسته بود که اين مسائل صرفاً با دستور انجام نمي&amp;zwnj;شد. درست است که روز 29 فروردين يک نقطه&amp;zwnj; عطف در مسير ارتش بود، اما نقطه&amp;zwnj;ي تمام&amp;zwnj;کننده نبود. بايد جلوي توطئه&amp;zwnj;ها و انتظارات سوء گرفته مي&amp;zwnj;شد و اين هدف جز با برقراري ارتباطات عميق بين مسئولين انقلابي و بدنه&amp;zwnj;ي ارتش محقق نشد. در اين ميان مهم&amp;zwnj;ترين ارتباط بين مسئولين و ارتش را حضرت آقا برقرار کردند که ارتباطي قلبي، عملي و همراه با توجه ايشان به نهادها و نمادهاي نظامي بود. حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله هم با لحاظ اين استعداد، ايشان را به عنوان نماينده&amp;zwnj; خود در شوراي عالي دفاع منصوب کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* تعويض روغن 12هزار دلاري!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکي از نقاط عطف ارتباط حضرت آقا با ارتش، فرمان ايشان براي تأسيس جهاد خودکفايي بود. براي تبيين اهميت اين اقدام لازم است اشاره&amp;zwnj;اي به وضعيت صنايع نظامي کشورمان قبل از پيروزي انقلاب داشته باشم. در رژيم گذشته تأمين تجهيزات نظامي ما عمدتاً با خريد از خارج بود. آن&amp;zwnj;چه بسيار ناراحت&amp;zwnj;کننده بود، اين بود که کارکردن با تجهيزات و تعمير و استفاده از آنها رده&amp;zwnj;بندي داشت و نيروهاي ما اجازه&amp;zwnj; اين کار را نداشتند. هر وسيله&amp;zwnj; تجهيزاتي ما در سطحي از اين رده&amp;zwnj;بندي جا داشت. مثلاً نيروي ما اجازه نداشت همين گلنگدن معمولي سلاح را باز کند. در مورد تجهيزات نظامي بزرگ&amp;zwnj;تر مثل بالگرد حتي تعويض روغن به عهده&amp;zwnj;ي يک استوار آمريکايي بود که در حدود سال&amp;zwnj;هاي 54 و 55، 12هزار دلار حقوق مي&amp;zwnj;گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تيم&amp;zwnj;هاي مستشاري نظامي ديگر اعم از تعميرکاران و کارشناسان هم وضعيتي مشابه داشتند و ما در آن زمان صحنه&amp;zwnj;هاي تأسف&amp;zwnj;برانگيزي را شاهد بوديم. اين مسأله باعث شده بود که واقعاً نيروهاي ما حالت منفعل داشته باشند و جز کارهاي ساده&amp;zwnj;ي رده&amp;zwnj;ي يک و دو را فقط خودشان انجام دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت امام رحمه&amp;zwnj;الله که آمدند، ما را بيدار کردند و اين باور را در ما ايجاد کردند که شما مي&amp;zwnj;توانيد با دست خالي بايستيد و انقلاب خود را پيروز کنيد. حضرت آقا تعريف مي&amp;zwnj;کنند که اولين گزارش&amp;zwnj;هايي که در جريان جنگ به من رسيد، اين&amp;zwnj;گونه بود که هواپيماهاي ما فقط تا دو هفته&amp;zwnj;ي ديگر مي&amp;zwnj;توانند پرواز کنند. چون تأمين تمام تجهيزاتش از خارج است. يعني تا آن زمان تمام فکرها بسته بود. حضرت آقا با همان نگاهي که امروز به توليد ملي دارند، آن زمان هم همين نگاه را به خودکفايي ارتش در تجهيزات داشتند. ايشان در آن زمان از تجهيزات و از بدنه&amp;zwnj;ي ارتش بازديد مي&amp;zwnj;کردند و استعدادها و توانمندي&amp;zwnj;ها و تخصص&amp;zwnj;هاي ارتش را به&amp;zwnj;خوبي مي&amp;zwnj;ديدند و به همين دليل اقدام به تشکيل جهاد خودکفايي کردند. ابتدا ما باور نمي&amp;zwnj;کرديم که اين اقدام آن&amp;zwnj;همه برکات داشته باشد، اما گزارش&amp;zwnj;هايي که الان به دستمان مي&amp;zwnj;رسد، بسيار حيرت&amp;zwnj;آور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پس از انقلاب وارد يکي از کشتي&amp;zwnj;هاي جمهوري اسلامي شدم. هنوز مهندس کشتي خارجي در آن کشتي بود و هنوز بعضي از قسمت&amp;zwnj;ها به صورت اجاره بود. الان اما وقتي شما فرضاً به کشتي شهيد بايندور مي&amp;zwnj;رويد، مي&amp;zwnj;بينيد که قطعات و تکنيک&amp;zwnj;ها و تجهيزات آن -سلاح، کنترل، فرماندهي و توپ&amp;zwnj;هاي جنگي و ...- را مهندسين داخلي طراحي کرده&amp;zwnj;اند و ساخته&amp;zwnj;اند و راه&amp;zwnj;اندازي کرده&amp;zwnj;اند. براي همين است که امروز دشمن نه سلاح و تجهيزات ما را، که جهاد خودکفايي ما را نشانه گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%8a%d8%aa+%d8%b3%d8%b1%d9%84%d8%b4%da%a9%d8%b1+%d8%b5%d8%a7%d9%84%d8%ad%d9%8a+%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%8a%d9%86+%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1+%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+%d8%ae%d8%a7%d9%85%d9%86%d9%87+%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d8%b1+%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4/" title="روايت سرلشکر صالحي ازاولين حضور امام خامنه اي در ارتش" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/91/%d8%ac%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a+%d8%a8%d9%88%d8%af/</id>
<updated>Thu, 10 May 2012 13:25:00 GMT</updated>
<title type="text">جاي دوستان خالي بود</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;جاي همه ي شما خالي بود .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;وبلاگ رقصي ميان ميدان مين احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR5bth4_scvZzLYj-I60_p7f0V-QrW_6TJPXCoY56GXK95orwbra6fAsfJg3g&quot; alt=&quot;دعا در حجر اسماعيل (ع)&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;183&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حمد و سپاس خداي بي همتايي را سزاست که زيارت خانه ي شريفش را براي دومين بار نصيبمان کرد تا در آن حرم امن الهي و در جايگاه ابراهيم خليل الله عليه السلام و&amp;nbsp;حجر اسماعيل&amp;nbsp;علي نبينا و آله و&amp;nbsp;عليه السلام که يكي از خلوتگاه هاي امام الساجدين، زين&amp;nbsp;العابدين ـ عليه&amp;nbsp;السلام ـ با حضرت سبحان است، و يكي از مكان هاي راز و نياز و مناجات او است حضور يافتيم، جايي كه فرزند برومندش، قطب عالم&amp;nbsp;امكان حضرت بقية&amp;nbsp;الله الاعظم ـ عجل&amp;nbsp;الله&amp;nbsp;تعالي فرجه&amp;nbsp;الشريف ـ نيز عنايتي ويژه و توجهي خاص نسبت به آن دارند . آري در آنجا با خداوند راز و نيازي نموديم و براي همه ي کساني که التماس دعا داشتند دعا کرديم . همان دعايي که امام زين العابدين عليه السلام از قول جدش امير المومنين علي عليه السلام بيان فرمودند .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&amp;laquo;عبيدك بفناءك، مسكينك بفناءك، فقيرك بفناءك، سائلك بفناءك، يسألك ما لا يقدر عليه غيرك&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;laquo;(خدايا!) بنده تو، مسكين تو، فقير تو، گداي درگاه تو، در آستانه خانه توست، از تو چيزي را مي&amp;nbsp;خواهد كه از غير تو برآورده نيست.&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://www.roshangar.sch.ir/UserFiles/hajar%20esmail2.jpg&quot; alt=&quot;حجر اسماعيل&quot; width=&quot;373&quot; height=&quot;280&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/91/%d8%ac%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%8a+%d8%a8%d9%88%d8%af/" title="جاي دوستان خالي بود" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%a8%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%85+%d8%a8%d9%87+%d8%a2%d9%86+%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%8a+%da%a9%d9%87+%da%af%d9%86%d9%87+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86+%d8%b1%d8%a7+%d9%87%d9%85+%d9%81%d8%b1%d8%a7+%d9%85%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af/</id>
<updated>Tue, 24 Apr 2012 01:37:00 GMT</updated>
<title type="text">بنازم به آن خداي مهرباني که گنه کاران را هم فرا مي خواند</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp; ( براي اينکه رغبت کنيد و مطلب رو بخونيد سعي کردم خيلي کوتاه و گذرا بنويسم و زياد وقت شما رو نگيرم )&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال گذشته هول و هوش همين روزها بود که براي اولين بار خداوند منت رو سرمون &amp;nbsp;گذاشت و گفت : پاشين بياين بلکه اين جلال و جبروت عمره رو ببينيد و يه کم آدم شيد .ما که هميشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;يه مديون قدر نشناس عاصي بيشتر نبوديم ، شال و کلاه کرديم و رفتيم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1391/02/191271521919623815128241751508051148184115.jpg&quot; alt=&quot;بقيع سال 90&quot; width=&quot;613&quot; height=&quot;460&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسم بر اينه که اول بايد خدمت نبي مکرم صل الله عليه و آله و سلم &amp;nbsp;و دخت گراميش حضرت فاطمه سلام الله عليه و اولاد اون رسيد تا يه کم زمينه براي&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شناختت فراهم بشه بعد وارد مکه و ديدار کعبه شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چقدر دلت چون من همانند سنگ باشد با اولين نگاه به گنبد خضراي پيامبر&amp;nbsp; صل الله عليه و آله و سلم&amp;nbsp;&amp;nbsp;چنان مجذوب مي شوي که انگار مدينه شهر تو نيز هست . چون به جايگاهي رسيده اي که محل فرود فرشتگان وحي و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;محل زندگي پيامبر اکرم&amp;nbsp; صل الله عليه و آله و سلم&amp;nbsp;&amp;nbsp;و حضرت علي&amp;nbsp; عليه السلام&amp;nbsp;&amp;nbsp;بوده است .دوست داري کوچه ي بني هاشم را بيابي و با همان فضاي کاهگلي خانه ها ، سراغ خانه ي علي عليه السلام و فاطمه&amp;nbsp; سلام الله عليه&amp;nbsp;&amp;nbsp;را بگيري شايد آدميت گم شده ات را بتواني در اين کوچه پيدا کني ولي افسوس که ديگر اثري از آن بناها و کوچه هايي که قدمگاه پيامبر رحمت بوده به جا &amp;nbsp;نيست و چنان هتل هاي سر به فلک کشيده و پاساژهاي لوکس اطراف حرم را احاطه کرده اند که نمي داني حالا از کجا بايد کوچه اي که خاطرات بي بي را در خود جاي داده پيدا کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;وبلاگ احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://www.khabaronline.ir/images/2010/5/sdfvsdf.bmp.jpg&quot; alt=&quot;کوچه ي بني هاشم در مدينه&quot; width=&quot;311&quot; height=&quot;373&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: xx-small;&quot;&gt;(عکسي قديمي از کوچه بني هاشم )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از حضور در مسجد النبي و روضه ي رضوان و روان کردن اشک و خواندن نماز در مسجد النبي و نزديک منبر پيامبر&amp;nbsp; صل الله عليه و آله و سلم&amp;nbsp;&amp;nbsp;(محلي &amp;nbsp;که هر گز در خواب هم نمي ديدي )راهي تنها جايگاهي که غربت فاطمه&amp;nbsp; سلام الله عليه&amp;nbsp;&amp;nbsp;و فرزندان گراميش را بيشتر برايت نمايان مي کند مي شوي قبرستان بقيع . و بقيع چه بي رحمانه و لخت ميزبان مادر و فرزند شده است .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چون نمي خواهم بيش از اين خوانندگان عزيز وبلاگ را خسته کنم اصل مطلب را بيان مي نمايم و آن اينکه چون خداوند ديد با يک بار رفتن آدم نشده ام مجددا امسال نيز گفت بيا شايد نيمه ي گمشده ات را بيابي .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همه ي دوستان و کساني که در اين مدت آزاري به آنها رسانده ام حلاليت مي طلبم و عاجزانه درخواست عفو و بخشش دارم . اگر خدا قسمت کند پس فردا چهارشنبه سالروز شهادت بي بي فاطمه زهرا&amp;nbsp; سلام الله عليه&amp;nbsp;&amp;nbsp;2/6/ 91 در مدينه خواهم بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام کساني که التماس دعا داشته اند را فراموش نمي کنم و براي همه دعا خواهم کرد . لذا از شما هم انتظار دعاي خير و بخشش دارم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;&lt;strong&gt;الهي با خاطري خسته از اغيار و به فضل تو اميدوار، دست از غير تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام، بدهي کريمي ، ندهي حکيمي بخواني شاکرم، براني صابرم. الهي احوالم چنانست که مي داني و اعمالم چنين است که مي بيني. نه پاي گريز دارم و نه زبان ستيز، يا ارحم الراحمين &lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%a8%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%85+%d8%a8%d9%87+%d8%a2%d9%86+%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%8a+%da%a9%d9%87+%da%af%d9%86%d9%87+%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86+%d8%b1%d8%a7+%d9%87%d9%85+%d9%81%d8%b1%d8%a7+%d9%85%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af/" title="بنازم به آن خداي مهرباني که گنه کاران را هم فرا مي خواند" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/89/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87+(%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87+)+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af+%d9%8a%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%8a/</id>
<updated>Sat, 21 Apr 2012 00:30:00 GMT</updated>
<title type="text">بهانه (داستان کوتاه ) احمد يوسفي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1391/02/22522824714924622245721281624180889196109.jpg&quot; alt=&quot;بهانه (داستان کوتاه ) &quot; width=&quot;600&quot; height=&quot;789&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;بهانه احمد يوسفي&quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1391/02/891232222271546023964153201174202016915539.jpg&quot; alt=&quot;ادامه داستان&quot; width=&quot;569&quot; height=&quot;800&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1391/02/84165190135502331921671791741642271115898166.jpg&quot; alt=&quot;ادامه داستان بهانه&quot; width=&quot;418&quot; height=&quot;585&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/89/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87+(%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87+)+%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af+%d9%8a%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%8a/" title="بهانه (داستان کوتاه ) احمد يوسفي" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/88/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4+%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9+%d8%a8%d8%a7%d8%af/</id>
<updated>Sun, 15 Apr 2012 19:23:00 GMT</updated>
<title type="text">روز ارتش مبارک باد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;بسم الله الرحمن الرحيم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ملت شريف و مبارز ايران وفقهم الله تعالي. با اهداء سلام و سپاس از مجاهدت خستگي ناپذير شما ملت شجاع كه اهداف مقدس اسلام را تا آستانه ي پيروزي رسانديد و دست خيانتگران داخلي و خارجي را به خواست خداي بزرگ قطع كرديد؛ لازم است به تذكرات زير توجه نماييد:&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1383/01/20710186101128311921854978182614232194.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;207&quot; height=&quot;170&quot; /&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;img title=&quot;روز ارتش دلاور مبارک&quot; src=&quot;http://www.khabaronline.ir/images/2010/4/rezheh.2jpg.jpg&quot; alt=&quot;وبلاگ احمد يوسفي&quot; width=&quot;595&quot; height=&quot;397&quot; /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;1- روز چهارشنبه 29 فروردين روز ارتش اعلام مي شود. ارتش محترم در اين روز در شهرستان هاي بزرگ با ساز و برگ به رژه بپردازند و پشتيباني خود را از جمهوري اسلامي و ملت بزرگ ايران و حضور خود را براي فداكاري در راه استقلال و حفظ مرزهاي كشور اعلام نمايند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- ملت ايران موظفند از ارتش اسلامي استقبال كنند و احترام برادرانه از آنان بنمايند. اكنون ارتش در خدمت اسلام است و ارتش اسلامي است و ملت شريف لازم است آن را به اين سمت رسماً بشناسند و پشتيباني خود را از آنان اعلام نمايند. اكنون مخالفت با ارتش اسلامي كه حافظ استقلال و نگهبان آن است جايز نيست. ما و شما و ارتش برادرانه بايد براي حفظ امنيت كشورمان كوشش كنيم و به شرارت اشرار و اخلال مفسدين خاتمه دهيم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- افراد ارتش موظفند در داخل ارتش حفظ نظم و سلسله مراتب و ضوابط را بكنند. توجه ننمودن به اين مسايل موجب ضعف ارتش اسلامي مي شود و نظام را از هم مي پاشد. سربازان و درجه داران و افسران موظفند با ارتش به طور محبت و برادري رفتار نمايند و از ديكتاتوري كه در رژيم طاغوت بود اجتناب نمايند. ارتش اسلامي بايد با حفظ سلسله مراتب و نظام صحيح اسلامي و اطاعت كامل زيردست از مافوق و رعايت كامل مافوق از زير دست، اداره شود تخلف از اين امر ضد انقلاب است و مورد مؤاخذه خواهد بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روح الله الموسوي الخميني &amp;ndash; 28 فروردين 1358&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;29 فروردين ماه روز حماسه آفريني هاي نيروي زميني و روز ارتش جمهوري اسلامي ايران مبارک باد.&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/88/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d8%a7%d8%b1%d8%aa%d8%b4+%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9+%d8%a8%d8%a7%d8%af/" title="روز ارتش مبارک باد" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/87/%d8%b5%d9%8a%d8%af%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%da%a9%d9%85%d9%86%d8%af/</id>
<updated>Mon, 09 Apr 2012 14:41:00 GMT</updated>
<title type="text">صيدي به کمند</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;وبلاگ احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1391/01/4823172281521504021791196314716524359142.jpg&quot; alt=&quot;شهيد صياد&quot; width=&quot;400&quot; height=&quot;575&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-style: italic; font-weight: bold;&quot;&gt;آهو کمند زلفت ، دامي به پاي دل شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;از سر بزيري تو ، صياد هم خجل شد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;آهو مشو پريشان ، از شور و شوق صياد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;او که نکرده صيدي ،&amp;nbsp;&amp;nbsp;در&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عمر رفته بر باد&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهار که مياد ياد شکوفه زدنت تو ارتش مي افتم . ياد روزايي که با همه ي توان مي خواستي در خفقان طاغوت جوان هايي مکتبي&amp;nbsp; و با اخلاق پرورش بدي و انگار مي دونستي حکومتي که بر ظلم پايه ريزي بشه ، به حکم سنت الهي فرو مي ريزه. پس با تمام ناملايمات و لجاجت ظلم با کمک هم فکرانت ، شهيد ستاري ، شهيد بابايي ، شهيد قره ني&amp;nbsp; و صد ها شهيد بخون خفته ي ارتش دلاور کارستاني کرديد که ارتش ، گل به دامان ملتش ريخت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اين را از مکتبت آموخته بودي که تا ظلم هست هر گز نبايد از پاي نشست ، به همين خاطر اين بار با پيماني محکم تر از قبل دشمني را که به سرزمين مقدسمان چشم دوخته بود لحظه اي آرام نگذاشتي و با لشکر 77 خراسان در حصر آبادان با همکاري ارتش و سپاه و بسيج در فتح خرمشهر با لشکر 23 نوهد و با لشکر 28 پياده ي کردستان&amp;nbsp; در کوه هاي سر به فلک کشديده ي سرزمين زيباي کردستان بساط گروهک هاي ضد انقلاب را در هم پيچيدي و با درايت خوبت با گروه 411 بروجرد پل پيروزي را به کارون زدي . آيا دشمني که چهل چراغش در مرصاد با طوفان توخاموش شده بود&amp;nbsp; کينه اش را از تو به ياد مي برد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهارکه از نيمه گذشت با اين که صياد بودي در دام گرفتار شدي و در همان بهار به ظاهر خزان شدي ولي شکوفه هايت تا ابديت عطر و بوي خودشان را از دست نخواهند داد. در سالروز شهادتت يادت را گرامي مي داريم .&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/87/%d8%b5%d9%8a%d8%af%d9%8a+%d8%a8%d9%87+%da%a9%d9%85%d9%86%d8%af/" title="صيدي به کمند" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/86/%d8%b9%d9%84%d8%aa+%d8%a8%d9%8a%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%8a+%d9%88+%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa+%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa+%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%d9%87+(%d8%b3)/</id>
<updated>Fri, 06 Apr 2012 11:34:00 GMT</updated>
<title type="text">علت بيماري و شهادت حضرت فاطمه (س)</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;علت بيماري و شهادت حضرت فاطمه (س)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://www.2noor.com/ShowImageFileManager.aspx?GId=wh4ikioFmC5U3cIFi1gxSRxS6PAh5hDx4A3ulQmDicQrkWaTXFIquQ==&quot; border=&quot;0&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;حضرت امام حسن مجتبى عليه&amp;rlm;السلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: &amp;laquo;تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچه&amp;rlm;اش را سقط كرد...&amp;raquo; (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول&amp;rlm;اللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...) (1)&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;و حضرت امام صادق عليه&amp;rlm;السلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مى&amp;rlm;فرمايند:&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا. (2)&amp;nbsp;&lt;br /&gt;سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچه&amp;rlm;اش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;اسماء لحظه&amp;rlm;اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى&amp;rlm;ترين كسى كه زنان حمل او را عهده&amp;rlm;دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ&amp;rlm;هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى&amp;rlm;بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه&amp;rlm;السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى&amp;rlm;بوسيد و مى&amp;rlm;گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى&amp;rlm;بوسيد و مى&amp;rlm;گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه&amp;rlm;السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى&amp;rlm;زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه&amp;rlm;السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و&amp;nbsp;چنين گفت:&amp;nbsp;اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مى&amp;rlm;شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414- بحارالانوار، ج 43، ص&amp;rlm;ص 197، ح 28- سفينة، ج 2، ص 339.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;2ـ عوالم، ج 11، ص 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11.&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;موسسه قرآن و نهج البلاغه&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/86/%d8%b9%d9%84%d8%aa+%d8%a8%d9%8a%d9%85%d8%a7%d8%b1%d9%8a+%d9%88+%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa+%d8%ad%d8%b6%d8%b1%d8%aa+%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%d9%87+(%d8%b3)/" title="علت بيماري و شهادت حضرت فاطمه (س)" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/85/%d9%85%d9%8a%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%be%d8%b1+%d8%a7%d8%b2+%d9%85%d9%8a%d9%86+%d9%88+%da%a9%d9%85%da%a9+%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1+%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82%d9%8a/</id>
<updated>Mon, 02 Apr 2012 19:58:00 GMT</updated>
<title type="text">ميداني پر از مين و کمک افسر عراقي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;درشب عمليات والفجر4، ناگهان بچه هاي گردان اخلاص با ميدان ميني رو به رو شدند كه ممكن بود توقف در آن، همه برنامه ها را برهم بزند. چند نفر داوطلب شدند كه وارد ميدان شوند. جواد آخوندي كه در گروه خط شكن قرار داشت، گفت:&amp;laquo;يك نيروي غيبي به من مي گويد كه از اين ميدان به سلامت عبور مي كنيم!&amp;raquo; گفتم:&amp;laquo;چه طوري، مگر نمي بيني، بيابان پراز مين هاي ضد نفر است&amp;raquo;. هنوز داشتم با جواد حرف مي زدم كه يكي از بچه آمد و كاغذي را در دستم گذاشت. همراه با جواد داخل شياري رفتيم و من با چراغ قوه دست نوشته را خواندم؛ يكي از عراقيها دراين يادداشت كوچك نوشته بود:&amp;laquo; برادر ايراني من، افسر مسئول اين منطقه مين گذراي هستم، هيچكدام از مين ها چاشني ندارد. با خيال راحت از ميدان عبور كنيد!&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1384/06/1917123985227213210203146209238255242156133173.jpg&quot; alt=&quot;ميدان مين &quot; width=&quot;156&quot; height=&quot;204&quot; /&gt;&lt;br /&gt;جواد گفت:&amp;laquo;من مي روم داخل ميدان و امتحان مي كنم&amp;raquo;. او را در آغوش گرفتم. جواد ادامه داد:&amp;laquo;مي خواهم طوري روي ميدان مين دراز بكشم كه سرم روي يك مين و دست و پايم هم روي مين هاي ديگر باشد. اگر چاشني نداشتند كه هيچ وگرنه خلاص!&amp;raquo;&lt;br /&gt;جواد كه به سوي ميدان مي رفت، من از آقا امام زمان(عج) طلب كمك كردم. يكباره صداي جواد را شنيدم كه گفت:&amp;laquo;ديديد كه بادمجان بم آفت ندارد!&amp;raquo;&lt;br /&gt;به اين ترتيب، گردان اخلاص به خط دشمن زد و پيروز ميدان شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سايت نويد شاهد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/85/%d9%85%d9%8a%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d9%be%d8%b1+%d8%a7%d8%b2+%d9%85%d9%8a%d9%86+%d9%88+%da%a9%d9%85%da%a9+%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1+%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82%d9%8a/" title="ميداني پر از مين و کمک افسر عراقي" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/83/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87/</id>
<updated>Fri, 16 Mar 2012 01:14:00 GMT</updated>
<title type="text">آغازي دوباره</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;يامقلب القلوب و الابصار يامدبرالليل والنهار يا محول&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;حول والاحوال حول حالنا الي احسن الحال&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img title=&quot;رقصي ميان ميدان مين&quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1390/12/1514812210421724025310921410520315527213144.jpg&quot; alt=&quot;عيدتان مبارک&quot; width=&quot;271&quot; height=&quot;381&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;آغاز سال نو، موسم تجديد عهد با بهار و بهارآفرين و پيوندي دوباره با آرمانها و آرزوهايمان است. هر بهار نو در اين سرزمين کهن، يادآور بهاراني است که در آن دشتها و دامنه هايشان به آفتاب رسيد و از خون جوانان پاکجانش هزاران لاله و شقايق روييد. نوروز براي ما نماد مهرورزي و يگانگي و فرصتي مغتنم است تا با يکديگر عهد همدلي ببنديم و آنچنان که کودکانمان با جامه نو به پيشباز بهار مي روند، ما نيز با جان نو برپاکننده جهان نو باشيم .اميدواريم که در سال جديد ما و جهان ما به احسن حال دگرگون شود .هرلحظه تان عيد، هر نفستان بهار.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/83/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2%d9%8a+%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87/" title="آغازي دوباره" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:eramau.ParsiBlog.com/Posts/82/%d8%b1%d9%85%d9%84+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87+%d9%81%da%a9%d9%87/</id>
<updated>Sun, 11 Mar 2012 01:17:00 GMT</updated>
<title type="text">رمل هاي تشنه فکه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;p&gt;صبح زود از چنانه که عازم فکه بوديم با ستواندوم تازه داماد مجيدناظري قرار گذاشتيم &amp;nbsp;، هر کدام از ما روي يک نوار ميدان مين کار کند . محلي که بايد مين برداري مي شد حد فاصل سنگرهاي خودي تا خط عراقيها بود . چون تا پاسگاه فکه فاصله زيادي بودو ما اگر رفت و آمدمان را به حداقل مي رسانديم عراقيها متوجه حضورمان نمي شدند .&amp;nbsp;مجيد گفت ما بايد تا قبل از اينکه ظهر بشود کارمان را تمام کنيم . در غير اين صورت با تابش نور، دشمن تک تک ما را شکار مي کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title=&quot;رقص در ميدان مين (احمد يوسفي )&quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1390/09/82431502411002303220829128521424126122100.jpg&quot; alt=&quot;شهيد گروه 411 بروجرد&quot; width=&quot;135&quot; height=&quot;80&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;img title=&quot;وبلاگ رقص در ميدان مين ) احمد يوسفي &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1390/12/18091472242129323019313934152432012466163.jpg&quot; alt=&quot;ميدان مين عراقي &quot; width=&quot;288&quot; height=&quot;200&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با يک جيپ ( آمبولانس کا- ام) &amp;nbsp;از سنگرهاي خودي جدا شديم و به منطقه مورد نظر رسيديم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4 نفر سرباز را کنار ماشين و روي جاده آسفالت گذاشتيم و من به همراه ستواندوم مجيد ناظري روي دو نوار جداگانه مين pomez&amp;nbsp; &amp;nbsp;شروع به خنثي کردن مين ها کرديم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;lt;** ادامه مطلب... **&amp;gt;قرار شد هيچکدام از ما به مين هايي که در اثر باران زنگ زده و حساس شده اند&amp;nbsp;، دست نزنيم و آنها را در فرصتي مناسب تر، سر جايشان تخريب کنيم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با گذشت دو ساعت از شروع کار، فاصله زيادي با سربازان و ماشين پيدا کرده بوديم . &lt;img title=&quot;احمد يوسفي وبلاگ رقص در ميدان مين &quot; src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1386/02/172203207961324423037411001242410324212197.jpg&quot; alt=&quot;ميدان مين عراقي &quot; width=&quot;180&quot; height=&quot;140&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گرماي زياد و انعکاس حرارت آفتاب روي رمل هاي فکه و تشنگي هر چند وقت يکبار، قمقمه آبم را خالي کرده بود .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجيد سخت مشغول کار بود و فاصله اش با من زياد شده بود . تصميم گرفتم به طرف ماشينمان بروم و قمقمه ام را آب کنم . چند متر که از دستک مين دور شدم صداي انفجاري را روي خطي که مجيد کار مي کرد شنيدم &amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدا شبيه انفجار گلوله خمپاره شصت بود . دود و خاک ها که کناره رفت مجيد سر پا نبود ، با عجله خودم را به او رساندم . او روي رملهاي داغ در محل گودي افتاده بود و ناله مي کرد ، هر دو دستش از بالاي آرنج قطع شده بود و از پيشانيش که جاي ترکش مين بود &lt;strong&gt;خون&lt;/strong&gt; فواره مي زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سربازها که اين وضع را از دور مي ديدند ، برانکار را داخل ماشين گذاشتند و به طرف ما حرکت کردند . بعد از انفجار مين، عراقيها هم شروع به شليک خمپاره کرده بودند و لحظه اي انفجارها قطع نمي شد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماشين که به طرف ما مي آمد روي مين ضد خودرو رفت و سربا زان با موج انفجار هر کدام به گوشه اي پرتاب شده بودند . بچه هاي خط مقدم که پشت سر ما بودند با دوربين اين صحنه ها را مي ديدند، آنها وقتي به کمک رسيدند مجيد ، ديگر رمقي براي ماندن نداشت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با چفيه اي که همراهم بود. نمي دانستم کدام قسمت بدنش را ببندم . چفيه را با فشار روي پيشانيش گذاشتم و او را دلداري دادم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او هر لحظه و با صداي بريده بريده، آقايمان امام حسين و ابوالفضل(ع) &amp;nbsp;را صدا مي زدو آب مي خواست . قمقمه اورا که بيرون آوردم خشک تراز قمقه من بود .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجيد در آخرين لحظات با زحمت سرش را که بين دستان من قرار داشت رو به قبله چرخاند، نگاهي به دور دست کرد لبانش تکاني خورد و شهيد شد .&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;table dir=&quot;rtl&quot; border=&quot;1&quot; cellspacing=&quot;0&quot; cellpadding=&quot;0&quot;&gt;
&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;
&lt;td width=&quot;309&quot; valign=&quot;top&quot;&gt;
&lt;p&gt;سرگرد نزاجا : احمد يوسفي&lt;/p&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;
&lt;/table&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://eramau.ParsiBlog.com/Posts/82/%d8%b1%d9%85%d9%84+%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d8%b4%d9%86%d9%87+%d9%81%da%a9%d9%87/" title="رمل هاي تشنه فکه" type="text/html" />
<author><name>احمد يوسفي</name></author>
</entry>

</feed>
