|
خدای نزدیک |
لیلا محمد در حالیکه لباس نظامی اش را می پوشد و ساک جبهه اش را می بندد نگاهی از روی مهر به تو می اندازد و زیر لب چیزی می گوید . برای اینکه زمزمه زیر لبش را بدانی می پرسی . - محمد ، چیزی گفتی ؟! - نه می گم از اینکه این دفعه هم نتونستم یه دکتر درست و حسابی ببرمت ، شرمنده ام . می ترسم قول مرخصی بعدی رو بدم ولی بازم نتونم . - خیالت راحت باشه ، من چیزیم نیست . تو مواظب خودت باش . - نسرین ، میگم کاش می شد یه سر در مدرسه لیلا می زدیم تا یک بار دیگه اونو ببینم .
- نه محمد ، لیلا صبح که فهمید می خوای بری ، با چشمهای اشکی و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببینه ، دیگه نمی تونم آرومش کنم . بهتره بری . از چشمهای محمد پیداست که راضی نشده است ولی حرفت را گوش می کند . ساکش را بر می دارد پوتین هایش را می پوشد و آماده رفتن می شود . با وجود اینکه دلت نمی خواهد از او جدا شوی ، کاسه ای آب بر می داری ، قرآنی به دست می گیری و او را از زیر قرآن می گذرانی ، بعد هم کاسه آب را پشت سرش خالی می کنی و زیر لب آیت الکرسی می خوانی . در حالیکه لبهایت با لرزش آیه را زمزمه می کند و قطره ای اشک درازای صورتت را می پیماید ، با نگاهت او را تا آخر کوچه بدرقه می کنی . دمق و ناراحت به خانه بر می گردی ، به آشپز خانه می روی تا با پختن نهاری دو نفره سر گرم شوی ولی غصه روی دلت سنگینی می کند . با خودت می گویی : - همیشه همین طوره ، تا یک هفته بعد از رفتن محمد ، من و لیلا ناراحتیم . بعد یواش یواش عادت می کنیم . یخچال را که برای برداشتن گوشت باز می کنی چشمت به کتلتهایی می افتد که برای نهار محمد سرخ کرده بودی . با عجله نایلون کتلتها را بر می داری ، چادرت را می پوشی و از خانه بیرون می زنی . مسیر کوچه تا خیابان را نمی دانی چطور می گذ رانی. به خیابان که می رسی مثل کسی که اتفاقی برایش افتاده باشد ، جلوی یک تاکسی را سد می کنی و بی درنگ سوار می شوی . - آقا تو رو خدا مسافر سوار نکنید ، من همه ی کرایه را میدم . برید طرف ترمینال . باید به اتوبوس ساعت یازده اهواز برسم . راننده به ساعتش نگاه می کند سری تکان می دهد و راه می افتد . از تاکسی که پیاده می شوی ، به طرف تعاونی شماره پانزده می روی اتوبوس روی سکوی شماره هشت در حال حرکت است . با اشاره دست اتوبوس را متوقف می کنی و با دستپاچگی به راننده می گویی: - آقا ببخشد لطفا محمد حیدری را صدا کنید . محمد پیاده می شود با چهره ای متعجب نگاهت می کند و می گوید : - چیزی شده ؟! نایلون غذا را به او نشان می دهی . او لبخند می زند و تو از اینکه بار دیگر توانستی محمد را ببینی خوشحالی . - وقتی خواب بودی یه خورده غذا برا ظهرت آماده کردم. ببخشید فراموشم شد . نگاه پر از مهر و عاطفه اش را به صورتت می پاشاند و با تبسمی وداع می کند .
قطره ای اشک از گودی بغل گونه ات سرازیر می شود و به زیر چانه ات می غلتد . با پهنای انگشت نشانه اشک را از زیر چانه پاک می کنی و تصمیم می گیری بروی و لیلا را از مدرسه با خود ببری ، شاید کمی تسلای خاطر پیدا کنی . به چها راه حافظ که می رسی آژیر قرمز نواخته می شود و ضد هوایی ها شروع به تیر اندازی می کنند . هر کس به طرفی می دود و دنبال پناهگاهی می گردد . با سرعت به طرف زیر زمین مسجد باب الحوائج (ع) می روی . آنجا تعدای زن و مرد پناه گرفته اند . پله ها را که پشت سر می گذاری صدای دو انفجار بزرگ را می شنوی . جیغ و فریاد مردم هم چاشنی انفجارات می شود و سپس انفجاری شدید تر از دو انفجار قبل . صدای ضد هوایی ها لحظه ای قطع نمی شود . <** ادامه مطلب... **>پس از اینکه سرو صداها کمی فروکش می کند ، مردم وحشت زده بیرون می ریزند . هر کس چیزی می گوید . مردی خاکهایی که آسمان را پوشانده با دست نشان می دهد و می گوید : - احتمالا اطراف خیابان رودکی بمباران شده باشد . سرت گیج می رود . ضربان قلبت تند می شود . عرق سردی تمام بدنت را خیس می کند . نام مبارک باب الحوائج را به زبان می آوری و به زمین می افتی . دو نفر از خانمها به طرفت می آیند و برای اینکه حالت خوب شود روی صورتت آب می پاشند . چشمهایت را که باز می کنی از جمعیت خبری نیست . می خواهی بلند شوی خانمی که سرت را روی زانویش گذاشته آرامت می کند و می گوید : - چرا اینقدر ترسیدی ؟ ! چیزی نشده خانم . آهسته بلند می شوی و از آن خانم با صدای ضعیفی تشکر می کنی . دلت تاب ایستادن ندارد . می خواهی به طرف خیابان رودکی جایی که لیلا درس می خواند بروی اما زانوهایت شل شده و با هر قدم که بر می داری به زمین می خوری . همان خانم به طرفت می آید و می گوید : - شما اصلا حالتان خوب نیست بهتره به خونه برید . - نه خانم من روزهای عادی هم همینطورم . تو رو خدا بگید کجا رو زدن ؟! - نمی دونم . مردم که به طرف رودکی می رن . نمی توانی طاقت بیاوری با عجله بلند می شوی ، چادرت را درست می کنی و راه می افتی . به میدان صفا که می رسی ، مسیر منتهی به رودکی را بسته اند . با حالتی دگر گون از آقایی می پرسی : - آقا بمبها کجا خوردن ؟! - مدرسه ها رو زدن . دنیا روی سرت چرخ می خورد . چند بار کلمه لیلا را تکرار می کنی. پاهایت جرات حرکت به جلو را ندارند . تمام قوایت تحلیل رفته . آمبولانسهایی که با شتاب به محل حادثه می روند وحشتت را دو چندان می کند . با وجودیکه پاهایت همراهیت نمی کنند بدون توجه به هشدار کسانی که خیابان را بسته اند و کار امداد را انجام می دهند به جلو می روی . تمام دیوارها ترک برداشته و شیشه ها فرو ریخته است . کرکره مغازه ها از جا کنده و لوازم دکانها روی سنگ فرش پیاده روها ریخته است . هر چه جلو تر می روی خرابی ها بیشتر است و جمعیت هم با سر و صورت خاکی آشفته تر به نظر می رسند . عده ای گریه می کنند . زنها به سر و صورتشان می زنند و نوحه سرایی می کنند . عدهای با بیل و کلنگ جنازه هایی را که زیر آوارها مانده اند بیرون می کشند . آقایی جلو می آید و مانع حرکتت به جلو می شود . - خانم لطف کنید برگردید . شما کار کمک رسانی را کند می کنید . بعضی از بچه مجروح شدن و ما باید آنها را سر یعا به بیمارستان ها برسانیم . نگاهت را به جلو می اندازی خبری از دبستان نیست دیوارها تماما فرو ریخته . آه و فریاد مردم یک لحظه قطع نمی شود برعکس خودت که هیچ نمی گویی. به انتهای خیابان که می رسی در محوطه ای باز دختران و پسران دانش آموزی را می بینی که همگی روی آسفالت کنده شده ی خیابان دراز کشیده و انگار همگی در حال مطالعه اند . در میان جمعیتی که لحظه ای آرام و قرار ندارند خانمی را که سرو وضع خاکی و خون آلودی دارد می شناسی ، نگاه تان که به هم گره می خورد با آشفتگی به طرفت می آید دستان خون آلودش را به سرش می زند و می گوید : - خدا صبرت دهد .
با شنیدن این جمله دیگر چیزی نمی فهمی . نفست به شماره می افتد . زانوهایت شل می شود و دوباره غش می کنی . احمد یوسفی
[ شنبه 17/10/90 ] [ 1:17 عصر ] [ احمد یوسفی ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |