سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
لیلا - خدای نزدیک

خدای نزدیک

 


                                   لیلا                     لیلا نوشنه احمد یوسفی


محمد در حالیکه لباس نظامی اش را می پوشد و ساک جبهه اش را می بندد نگاهی از روی مهر به تو می اندازد و زیر لب چیزی می گوید .


برای اینکه زمزمه زیر لبش را بدانی می پرسی .


-      محمد ، چیزی گفتی ؟!


-      نه می گم از اینکه این دفعه هم نتونستم یه دکتر درست و حسابی ببرمت ، شرمنده ام . می ترسم قول مرخصی بعدی رو بدم ولی بازم نتونم .


-      خیالت راحت باشه ، من چیزیم نیست . تو مواظب خودت باش .


-      نسرین ، میگم کاش می شد یه سر در مدرسه لیلا می زدیم تا یک بار دیگه اونو ببینم .


لیلا نوشته احمد یوسفی


-      نه محمد ، لیلا صبح که فهمید می خوای بری ، با چشمهای اشکی و پف کرده فرستادمش ، اگه الان دوباره تو رو ببینه ، دیگه نمی تونم آرومش کنم . بهتره بری .


از چشمهای محمد پیداست که راضی نشده است ولی حرفت را گوش می کند . ساکش را بر می دارد پوتین هایش را می پوشد و آماده رفتن می شود .


با وجود اینکه دلت نمی خواهد از او جدا شوی ، کاسه ای آب بر می داری ، قرآنی به دست می گیری و او را از زیر قرآن می گذرانی ،


بعد هم کاسه آب را پشت سرش خالی می کنی و زیر لب آیت الکرسی می خوانی . در حالیکه لبهایت با لرزش آیه را زمزمه می کند و قطره ای 


اشک درازای صورتت را می پیماید ، با نگاهت او را تا آخر کوچه بدرقه می کنی .


دمق و ناراحت به خانه بر می گردی ، به آشپز خانه می روی تا با پختن نهاری دو نفره سر گرم شوی ولی غصه روی دلت سنگینی می کند . با خودت می گویی :


-      همیشه همین طوره ، تا یک هفته بعد از رفتن محمد ، من و لیلا ناراحتیم . بعد یواش یواش عادت می کنیم .


یخچال را که برای برداشتن گوشت باز می کنی چشمت به کتلتهایی می افتد که برای نهار محمد سرخ کرده بودی . با عجله نایلون کتلتها را بر می داری ، چادرت را می پوشی و از خانه بیرون می زنی .


مسیر کوچه تا خیابان را نمی دانی چطور می گذ رانی.


 به خیابان که می رسی مثل کسی که اتفاقی برایش افتاده باشد ، جلوی یک تاکسی را سد می کنی و بی درنگ سوار می شوی .


-      آقا تو رو خدا مسافر سوار نکنید ، من همه ی کرایه را میدم . برید طرف ترمینال . باید به اتوبوس ساعت یازده اهواز برسم .


راننده به ساعتش نگاه می کند سری تکان می دهد و راه می افتد .


از تاکسی که پیاده می شوی ، به طرف تعاونی شماره پانزده می روی


اتوبوس روی سکوی شماره هشت در حال حرکت است .


با اشاره دست اتوبوس را متوقف می کنی و با دستپاچگی به راننده می گویی:


-      آقا ببخشد لطفا محمد حیدری را صدا کنید .


محمد پیاده می شود با چهره ای متعجب نگاهت می کند و می گوید :


-      چیزی شده ؟!


نایلون غذا را به او نشان می دهی . او لبخند می زند و تو از اینکه بار دیگر توانستی محمد را ببینی خوشحالی .


-      وقتی خواب بودی یه خورده غذا برا ظهرت آماده کردم. ببخشید فراموشم شد .


نگاه پر از مهر و عاطفه اش را به صورتت می پاشاند و با تبسمی وداع می کند .


لیلا نوشته احمد یوسفی


قطره ای اشک از گودی بغل گونه ات سرازیر می شود و به زیر چانه ات می غلتد . با پهنای انگشت نشانه اشک را از زیر چانه پاک می کنی و تصمیم می گیری بروی و لیلا را از مدرسه با خود ببری ، شاید کمی تسلای خاطر پیدا کنی .


به چها راه حافظ که می رسی آژیر قرمز نواخته می شود و ضد هوایی ها شروع به تیر اندازی می کنند .


هر کس به طرفی می دود و دنبال پناهگاهی می گردد . با سرعت به طرف زیر زمین مسجد باب الحوائج (ع) می روی . آنجا تعدای زن و مرد پناه گرفته اند .


پله ها را که پشت سر می گذاری صدای دو انفجار بزرگ را می شنوی . جیغ و فریاد مردم هم چاشنی انفجارات می شود و سپس انفجاری شدید تر از دو انفجار قبل . صدای ضد هوایی ها لحظه ای قطع نمی شود .


<** ادامه مطلب... **>پس از اینکه سرو صداها کمی فروکش می کند ، مردم وحشت زده بیرون می ریزند . هر کس چیزی می گوید . مردی خاکهایی که آسمان را پوشانده با دست نشان می دهد و می گوید :


-      احتمالا اطراف خیابان رودکی بمباران شده باشد .


سرت گیج می رود . ضربان قلبت تند می شود . عرق سردی تمام بدنت را خیس می کند . نام مبارک باب الحوائج را به زبان می آوری و به زمین می افتی .


دو نفر از خانمها به طرفت می آیند و برای اینکه حالت خوب شود روی صورتت آب می پاشند .


چشمهایت را که باز می کنی از جمعیت خبری نیست .


می خواهی بلند شوی خانمی که سرت را روی زانویش گذاشته آرامت می کند و می گوید :


-      چرا اینقدر ترسیدی ؟ ! چیزی نشده خانم .


آهسته بلند می شوی و از آن خانم با صدای ضعیفی تشکر می کنی . دلت تاب ایستادن ندارد . می خواهی به طرف خیابان رودکی جایی که لیلا درس می خواند بروی اما زانوهایت شل شده و با هر قدم که بر می داری به زمین می خوری . همان خانم به طرفت می آید و می گوید :


-      شما اصلا حالتان خوب نیست بهتره به خونه برید .


- نه خانم من روزهای عادی هم همینطورم . تو رو خدا بگید کجا رو زدن ؟!


-      نمی دونم . مردم که به طرف رودکی می رن .


نمی توانی طاقت بیاوری با عجله بلند می شوی ، چادرت را درست می کنی و راه می افتی .


به میدان صفا که می رسی ، مسیر منتهی به رودکی را بسته اند . با حالتی دگر گون از آقایی می پرسی :


-      آقا بمبها کجا خوردن ؟!


-      مدرسه ها رو زدن .


دنیا روی سرت چرخ می خورد . چند بار کلمه لیلا را تکرار می کنی. پاهایت جرات حرکت به جلو را ندارند . تمام قوایت تحلیل رفته . آمبولانسهایی که با شتاب به محل حادثه می روند وحشتت را دو چندان می کند .


با وجودیکه پاهایت همراهیت نمی کنند بدون توجه به هشدار کسانی که خیابان را بسته اند و کار امداد را انجام می دهند به جلو می روی .


تمام دیوارها ترک برداشته و شیشه ها فرو ریخته است . کرکره مغازه ها از جا کنده و لوازم دکانها روی سنگ فرش پیاده روها ریخته است .


هر چه جلو تر می روی خرابی ها بیشتر است و جمعیت هم با سر و صورت خاکی آشفته تر به نظر می رسند . عده ای گریه می کنند . زنها به سر و صورتشان می زنند و نوحه سرایی می کنند . عدهای با بیل و کلنگ جنازه هایی را که زیر آوارها مانده اند بیرون می کشند . آقایی جلو می آید و مانع حرکتت به جلو می شود .


-      خانم لطف کنید برگردید . شما کار کمک رسانی را کند می کنید . بعضی از بچه مجروح شدن و ما باید آنها را سر یعا به بیمارستان ها برسانیم .


نگاهت را به جلو می اندازی خبری از دبستان  نیست دیوارها تماما فرو ریخته . آه و فریاد مردم یک لحظه قطع نمی شود برعکس خودت که هیچ نمی گویی.


به انتهای خیابان که می رسی در محوطه ای باز دختران و پسران دانش آموزی را می بینی که همگی روی آسفالت کنده شده ی خیابان دراز کشیده و انگار همگی در حال مطالعه اند .


لیلا


در میان جمعیتی که لحظه ای آرام و قرار ندارند خانمی را که سرو وضع خاکی و خون آلودی دارد می شناسی ، نگاه تان که به هم گره می خورد با آشفتگی به طرفت می آید دستان خون آلودش را به سرش می زند و می گوید :


-      خدا صبرت دهد .


لیلا نوشته احمد یوسفی


با شنیدن این جمله دیگر چیزی نمی فهمی . نفست به شماره می افتد . زانوهایت شل می شود و دوباره غش می کنی .


                احمد یوسفی 


 


 


[ شنبه 17/10/90 ] [ 1:17 عصر ] [ احمد یوسفی ]
درباره وبلاگ
لینک دوستان
<رازهای موفقیت زندگی
حاج آقا مسئلةٌ
غروب آرزوها
سه ثانیه سکوت
دهاتی
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
کلبه حقیرانه من
فرزانگان امیدوار
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
بی سر و سامان
شاه تور
###@جزین@###
کانون علمی فرهنگی شهید خداوردیلو شهریار
مـهــــدی یــاران
دکتر علی حاجی ستوده
پلاک 40 (سرداران بی پلاک)
آرمان
حفاظ
پارسال دوست امسال آشنا
شاهکار
باران
از فرش تا عرش
رویای شبانه
همه رقم مفت!!!!!
نغمه ی عاشقی
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
صبح انقلاب
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
سروش دل
نور خدا
محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
صاعقه
همسفر عشق
ستارگان دوکوهه
ミ★ミسکوت غمミ★ミ
ترانه ی زندگیم (Loyal)
صل الله علی الباکین علی الحسین
عاشق آسمونی
برو بچه های ارزشی
.: شهر عشق :.
پاتوق دخترها وپسرها
+O
افســـــــــــونگــــر
عطر یاس
همنشین
یک نفس عمیــــــق
رگ روح
جوان ایرانی
گروه اینترنتی جرقه داتکو
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
اگه باحالی بیاتو
****شهرستان بجنورد****
آزاد اندیشان
سکوت ابدی
.::نهان خانه ی دل::.
جک، اس ام اس، پیامک، لطیفه، عکس، نرم افزار سهیلا
روژمان
مردود
کشتی کج
امام زمان
مهندسی متالورژِی
نوشتارهای زیبا
بسیج در روستای شیدان
خون شهدا
یکی بود هنوزهم هست
*مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)*
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
طلبه ایرانی
بچه مرشد!
تجربه های مربی کوچک
گلهای یاس
مهربانی
کیمیا
کشکول
بازی موبایل،بازی جاوا،بازی سیمبین،دانلود بازی موبایل های جدید
برادران شهید هاشمی
اداره منابع طبیعی وآبخیزداری شهرستان مانه وسملقان
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود
من و عشقم
رویای زیبا ...
غلط غو لو ت
عکس میخوای کلیک کن
fazestan
جایی برای خنده وشادی و تفریح
مذهب عشق
وبلاگ شخصی مرتضی صادقی
مشاور شما
TOWER SIAH POOSH
شاخه نبات
قافله شهداء
همای سعادت
سفیر دوستی
عکس
سیب گلاب
ایران قدیم
گل پیچک
حرف های قشنگ
ریحانه لپ لپ
یه دختر تنها
دخترک سیاسی دوست داشتنی
آقاشیر
Dark Future
توشه آخرت
هنر و ادبیات
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
هم نفس
****شهدا شرمنده ایم****
هر چی تو دوست داری
داستان نویس
منتظران مهدی
صبح دیگری در راه است ....
● بندیر ●
عزیز دل
اصل 110، اصل ولایت فقیه (ولایت نیوز)
...افسانه نیست
شهاب
فقط من برای تو
وبلاگ شمیم انتظار
روانشناسی جالب
مهر بر لب زده
آشنای غریب
شهاب
انتظار نور
عسل....
مینویسم بنام خواهرم آیــــــــات
منطقه آزاد
یا قائم آل محمد ادرکنی
تنهایی من
حروفهای زیبای انگلیسی
عشق طلاست
سرزمین جالب و دیدنی...!!!
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
موهیول
انا مجنون الحسین
آخرین منجی
شخصی
عشق بی انتها
هر چی بخوای هست فقط اگر مشکلی داره به خودم بگ&
بانوی آفتاب
دختری به سوی آسمان
دکتر علی حاجی ستوده متخصص داخلی
سرباز عاشق
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
شیعیان! او خواهد آمد...
آقای آملی لاریجانی عدالت و عادل کجاست؟
یا زهرا (س) مدد
حدائق ذات بهجة
روان شناسی * 心理学 * psychology
یا رب الحسین
باران
مهدیار دات بسیجی
یک کلمه حرف حساب
نسیم وحی
ایــ عزیـــــز ـــــــران
فانوس
صدای سخن عشق
اردبیل شهری برای همه
نیار یعنی آرزو
گل رز وحشی تنها
موقتاً بدون نام
درختری از جنس باران
شیعه مذهب برتر Shia is super relegion
ترنج
موج آزاد اندیشی اسلامی
زندگی باید کرد...
فاااااصله...
تو میتونی !! اخبار جنبش دانلود سرگرمی عکس کلیپ آهنگ اس ام اس جک
پرواز با پلاک نقره ای
تقدیم به هشتمین قلب لبریز از عطوفت وحی
تمار
آموزش رباتیک
رضا یوسفی
سوز و گداز
MANIFESTER
مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر مسابقه وبلاگ نویسی
مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر ( مسابقه وبلاگ )
پایگاه شهید کریم مینا سرشت
یادداشتهای فانوس
صدای سکوت
لحظه های آبی
@@@نصرت@@@
@@@این نیزبگذرد@@@
عشق به خدا
آیدین جان
زمانه
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 14
بازدید دیروز: 187
کل بازدیدها: 33852